eitaa logo
‹ 𝘊𝘰𝘯𝘵𝘦𝘯𝘵𝘭𝘦𝘴𝘴 ²
46 دنبال‌کننده
38 عکس
12 ویدیو
0 فایل
نه میشه موند، نه میشه رفت؛ نه میشه مُرد، نه میشه زندگی کرد. https://punz.ir/message/05hXRiT / ناشناس
مشاهده در ایتا
دانلود
بله دوستان همه میدونیم که همه‌چیز نابود شده، فقط می‌ترسیم از اینکه به هم اعلامش کنیم.
میدونم نمیتونی شرایط رو درست کنی، اما حداقل بیا باهم این وضعیت مزخرف رو تحمل کنیم.
من ماندم و شب و غم و درس های خوانده نشده و پشیمانی و از دست رفتگی و احساس حقارت و تنهایی و تاریکی و نودل چیلی شفته شده ای که اشتباهی بجای نودل کچاپ خریدم.
دلم میخواد بلند داد بزنم و بگم "کومک"
۲۵ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۵:۵۵ صبح. احساس ضعف میکنم، احساس خستگی. از وقتی جنگ شده خواب درست و حسابی نداشته‌ام، نه این که هرشب زیر بمباران باشم و از صدای جنگنده و ترس و وحشت خوابم نبرد، نه. از شب تا خود صبح پیام هایم را چک میکنم، شبکه های خبری را شخم میزنم، اخبار جنگ را میخوانم. اما بیشتر از همه‌ی این‌ها، درگیر خواندن پیام های "قدیمی" هستم. نه اینکه برای چند ده سال پیش باشند، نه. برای همین چند ماه پیش اند، یا شاید هم برای قبل از جنگ. پیام‌هایی را میخوانم که "زمانی" سرشار از ذوق و شوق بوده. ذوق و شوق. پیام‌هایی که سرشار از دلتنگی و وابستگی‌ست، سرشار از تقلا برای دیده شدن. "تقلا برای دیده شدن" عجیب برایم آشناست! "زمانی" هر کلمه از مکالمه‌ از قلبم برمی‌خواست و بر صفحه‌ی گوشی ام جای می‌گرفت. "زمانی"، هر صدایی که از گوشی‌ام درمی‌آمد، امیدی بود برای این‌که شاید این بار پاسخی باشد که نشان دهد "من" نیز در دنیای بزرگ "او" جایی دارم. پیام هارا میخوانم، حالا مثل عکس های "قدیمی" رنگ باخته‌اند. دیگر نه من "تقلایی" دارم برای "دیده شدن"، و نه حسی نسبت به پاسخی "امیدوار کننده". دوباره به صفحه‌ی گوشی‌ام زل میزنم، با اینکه "قدیمی" اند و "رنگ‌پریده" اما هنوز گرمایش را حس میکنم. نه مثل گرمای آتش، شاید شبیه گرمای بی رمق خاکستر. احساس ضعف میکنم، اما این ضعف، نه از سختی جنگ است و نه از کم‌خوابیِ شبانه، شاید دلیل این ضعف، از تقلای بی فایده‌است، یا شاید بخاطر تلاش های بی ثمری که هنوز احساس سنگینی می‌دهد. این که چطور شد که فراموش "شدم" و چطور شد که فراموشم "کرد". چطور می‌شود فراموش شوی و قبول کنی که فراموش شده‌ای، وقتی "زمانی" تمام وجودت درگیر بوده. هنوز بخشی از من درگیر آن خاطرات "سرد" و "رنگ‌پریده" اند. همان "زمانی" که هر سکوت، هر سلام بی جواب و هر نگاه سرد، زخمی بر روحت می‌گذاشت و حالا با تمام این زخم ها، نمی‌توانی آن را کنار بگذاری. نا‌توانی در رها کردن، بزرگترین ضعف است. احساس ضعف میکنم..
هدایت شده از ‌
\ برای تو همه بازیچه‌ن و برای من یه آدم میشه همه‌چیز .