۲۵ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۵:۵۵ صبح.
احساس ضعف میکنم، احساس خستگی.
از وقتی جنگ شده خواب درست و حسابی نداشتهام، نه این که هرشب زیر بمباران باشم و از صدای جنگنده و ترس و وحشت خوابم نبرد، نه.
از شب تا خود صبح پیام هایم را چک میکنم، شبکه های خبری را شخم میزنم، اخبار جنگ را میخوانم.
اما بیشتر از همهی اینها، درگیر خواندن پیام های "قدیمی" هستم.
نه اینکه برای چند ده سال پیش باشند، نه.
برای همین چند ماه پیش اند، یا شاید هم برای قبل از جنگ.
پیامهایی را میخوانم که "زمانی" سرشار از ذوق و شوق بوده.
ذوق و شوق.
پیامهایی که سرشار از دلتنگی و وابستگیست، سرشار از تقلا برای دیده شدن.
"تقلا برای دیده شدن"
عجیب برایم آشناست!
"زمانی" هر کلمه از مکالمه از قلبم برمیخواست و بر صفحهی گوشی ام جای میگرفت.
"زمانی"، هر صدایی که از گوشیام درمیآمد، امیدی بود برای اینکه شاید این بار پاسخی باشد که نشان دهد "من" نیز در دنیای بزرگ "او" جایی دارم.
پیام هارا میخوانم، حالا مثل عکس های "قدیمی" رنگ باختهاند.
دیگر نه من "تقلایی" دارم برای "دیده شدن"، و نه حسی نسبت به پاسخی "امیدوار کننده".
دوباره به صفحهی گوشیام زل میزنم، با اینکه "قدیمی" اند و "رنگپریده" اما هنوز گرمایش را حس میکنم. نه مثل گرمای آتش، شاید شبیه گرمای بی رمق خاکستر.
احساس ضعف میکنم، اما این ضعف، نه از سختی جنگ است و نه از کمخوابیِ شبانه،
شاید دلیل این ضعف، از تقلای بی فایدهاست، یا شاید بخاطر تلاش های بی ثمری که هنوز احساس سنگینی میدهد.
این که چطور شد که فراموش "شدم" و چطور شد که فراموشم "کرد".
چطور میشود فراموش شوی و قبول کنی که فراموش شدهای، وقتی "زمانی" تمام وجودت درگیر بوده.
هنوز بخشی از من درگیر آن خاطرات "سرد" و "رنگپریده" اند.
همان "زمانی" که هر سکوت، هر سلام بی جواب و هر نگاه سرد، زخمی بر روحت میگذاشت و حالا با تمام این زخم ها، نمیتوانی آن را کنار بگذاری.
ناتوانی در رها کردن، بزرگترین ضعف است.
احساس ضعف میکنم..
از ساعت ۷ تا ۱۰ کسی زنگ بزنه به تلفن خونه/گوشی بابام/گوشی مامانم کسی حق نداره جواب بده.
چون رمضانیه و میخواد دعوا کنه ببینه معصومه چرا زنگ دوم تمرین سومش رو نفرستاده واسه دبیرش👍🏻.
‹ 𝘊𝘰𝘯𝘵𝘦𝘯𝘵𝘭𝘦𝘴𝘴 ²
خوشگله رو اد کردم
سه تا همکلاسی دارم که با وجودشون انگار نسخه پرمیوم مدرسه رو خریدم، بقیه میتونن برن به جهنم💘
دیوانهام؛ هیچ بارانی مستی ِدست هایم را نمیپراند.
نه دست هایم باز میشود، نه دست میکشم از تو.
اصلا بیا، دست هایم برای تو.
محکم بگیر مرا، مستم.
الکل بدون تو آب است، آب با تو شراب؛
همین باران های با تو آتش میزند مرا.
این خاطرههام یه روز پاک میشن.
اون روز من نیستم، اما تا اون روز اگه به کَسونی مثل ما، قلندر و مست و خراب توو کوچه بَر خوردی، اون چشماتو هم بیار.
خدانکند.
خدا برای دیوانه ها همهکار میکند،
من دیوانهام، درد که بیاید، آرام میگیرم، تو را میبینم، دست هایت را به آغوش میگیرم و گوشه ای از همین خاطرات، میمیرم.