eitaa logo
دانلود
دیشب یادم رفت که پایان چالش و اعلام کنم 😁🪄🪄
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از Medisa♡
🌊🪄🌊🪄🌊🪄 🌊🪄🌊🪄🌊 🌊🪄🌊🪄 🌊🪄🌊 🌊🪄 🪄 یک هفته گذشت. انتظار برای روز اردو آن‌قدر طولانی بود که انگار تقویم قفل شده بود. اما بالاخره روزش فرا رسید. اتوبوس بزرگ آکادمی ما را به منطقه‌ای برد که درخت‌هایش آن‌قدر بلند بودند که حتی خورشید هم به سختی لای شاخه‌ها نفوذ می‌کرد. وقتی پیاده شدیم، هوای پاک کوهستان ریه‌هایمان را پر کرد. بلافاصله رفتیم سراغ محوطه‌ای که استاد تعیین کرده بود. ما چهار نفر، وسایل چادر زدنمان را برداشتیم و گوشه‌ای دنج بین دو درخت بلوط کهن‌سال پیدا کردیم. لوکا سعی می‌کرد میله‌های چادر را وصل کند، آریاس مشغول صاف کردن زمین بود و سایه هم داشت با خنده، دستورالعمل برپایی چادر را از روی کاغذ می‌خواند. من هم داشتم گیره‌های چادر را در زمین سفت می‌کردم. خنده‌ها و شوخی‌هایمان تمامی نداشت. لوکا یک‌بار نزدیک بود با طناب چادر زمین بخورد و همه از خنده روده‌بر شدیم. سایه در حالی که داشت زیرانداز را پهن می‌کرد، رو به من گفت: «جانان، فکر می‌کنی واقعاً قراره اینجا قدرت‌هامون رو بشناسیم؟ یا فقط می‌خوان ما رو خسته کنن؟»😂 لبخندی زدم و به جنگل وسیع روبرو نگاه کردم. «هرچی که باشه، فکر کنم از توی آکادمی موندن بودن خیلی بهتره، نه؟» چادر چهارنفرمان بالاخره برپا شد؛ کمی کج و کوله، اما برای ما بهترین جای دنیا بود. آفتاب عصر، طلایی‌ترین نورش را روی چادرها پاشیده بود و صدای جیرجیرک‌ها آرام‌آرام در فضا می‌پیچید. اصلاً فکرش را هم نمیکنم که این اردو، قرار است آغاز اتفاقی باشد که هیچ‌کداممان حتی تصورش را هم نمی‌کردیم… __-----------🍫🧸 به قلم : مدیسا محمدی 🪄 کپی؟:پیگرد قانونی🎈 https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c
بفرمایید اینم پارت 21 🤍💫💫💫
شرکت کننده کنجکاو ما😁❤️
دارم میرم پیش دوستممم😁
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام صبحتون بخیر البته ظهر شد 😁
سلام سلام اومدم