eitaa logo
دانلود
سلام بچه هااااا حالتون چطوره؟؟؟؟😁
بفرمایید اینم ۵ صفحه بعدی رمان دختر پرتقالی
هدایت شده از Medisa♡
🌊🪄🌊🪄🌊🪄 🌊🪄🌊🪄🌊 🌊🪄🌊🪄 🌊🪄🌊 🌊🪄 🪄 آتش چوب‌های بلوط، زبانه‌های رقصان و گرمی داشت که صورت‌هایمان را سرخ کرده بود. بوی خوش چوب سوخته با عطر نمناک جنگل ترکیب شده بود. سایه داشت با آب و تاب ماجرای عجیبی که از یکی از بچه‌های سال‌بالایی درباره‌ی این جنگل شنیده بود را تعریف می‌کرد: «می‌گن سال‌ها پیش، یه کلبه‌ی قدیمی توی عمق این درخت‌ها بوده که هیچ‌کس پیداش نمی‌کنه، چون انگار جنگل نمی‌ذاره کسی بهش برسه…» آریاس با خنده وسط حرفش پرید: «آره، حتما! بعدم یه پیرمرد شبح‌وار با یه نقشه گنج اونجا زندگی می‌کنه که فقط به دانش‌آموزهای تنبل آدرس می‌ده!» همه خندیدیم، اما من حس کردم که سایه اما من گفتم شاید راس باشه 🤣. کم‌کم سر و صدای بقیه‌ی گروه‌ها که در فاصله‌ی دورتری کمپ زده بودند، کمتر شد و سکوت سنگین و دلنشین شب جای آن را گرفت. خستگی پیاده‌روی طولانی امروز باعث شده بود چشمانم سنگین شود، اما ذهنم بیدار بود. لوکا که تا آن لحظه ساکت بود، بلند شد و با دست به مسیر پاکوب باریکی اشاره کرد که به سمت قلب جنگل می‌رفت. صدایش آرام بود، طوری که فقط من بشنوم: «جانان، بیا کمی از این هیاهو فاصله بگیریم. اینجا خیلی قشنگه، ولی اون سمت… انگار یه آرامش دیگه‌ای داره.» سرم را به نشانه موافقت تکان دادم و بلند شدم. از محوطه‌ی چادرها که دور شدیم، صدای خنده‌های آریاس و سایه در دوردست محو شد. نور مهتاب مثل غبار نقره‌ای روی برگ‌های پهن درختان نشسته بود. لوکا ایستاد و به تنه درختی تکیه داد. نگاهش را به آسمان دوخت که از لابلای شاخه‌ها، مثل یک سفره‌ی الماس‌نشان دیده می‌شد. گفت: «می‌دونی… همیشه فکر می‌کردم آکادمی همه‌چیزه. ولی اینجا، وقتی به این سکوت نگاه می‌کنم، حس می‌کنم تازه دارم دنیا رو می‌بینم. نه اون چیزی که توی کتاب‌ها می‌نویسن، بلکه خود واقعیش رو.» به او نگاه کردم. چهره‌اش در نور مهتاب، آرام‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. پرسیدم: «یعنی منظورت اینه که کتاب‌ها نصف واقعیت رو نمی‌گن؟» لوکا خنده‌ی کوتاهی کرد و گفت: «شاید. مثلاً تو کتاب می‌خونی که درخت‌ها فقط گیاهان بزرگ هستن، ولی اینجا وقتی باد می‌وزه، انگار دارن با هم پچ‌پچ می‌کنن. حس خیلی متفاوتی داره.» ما برای چند لحظه ساکت شدیم و فقط به صدای جیرجیرک‌ها و لرزش برگ‌ها گوش دادیم. دیگر خبری از بحث‌های درسی و نگرانی از استاد ناظم نبود. فقط سکوت شیرین یک شب تابستانی در دل جنگل بود. __-----------🍫🧸 به قلم : مدیسا محمدی 🪄 کپی؟:پیگرد قانونی🎈 https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c
371.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ناشناس داریم بدو بیاااا 🤏🤏 حرفی ، صحبتی ، خواستیی داری بیا ناشناش یک مقدار گپ بزنین چیکار میکنید ؟؟؟؟🤔🤔 درباره رمانم بگید دوسش دارید 📚📓📔 بدو بیا دیگه خالی نزار🥰 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_i137ir9&btn=M.D.A ناشناس👆 چنلم : https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c کویر نکنید قشنگای من ❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا