هدایت شده از فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
اهم... همسایه میخوام عزیزانم😁✨.
اگر مایل به همسایگی هستید، یا شخصی رو میشناسید که همسایه میخواد بهش اطلاع بدید و به این آیدی👈🏼 @H000000l بهم پیام بدید.
فقط یادتون باشه که شب آیدیم باطل میشه و بعد از اون نمیتونید بهم پیام بدید😊✨.
هدایت شده از مدیسا
🌊🪄🌊🪄🌊🪄
🌊🪄🌊🪄🌊
🌊🪄🌊🪄
🌊🪄🌊
🌊🪄
🪄
#اعماق_دریا
#پارت23
لوکا ایستاد. نگاهش را از تاریکی درختان گرفت و مستقیم به من دوخت. در نور کم مهتاب، چشمانش خیلی شفاف به نظر میرسیدند. با لحنی که خیلی آرام و کمی هم لرزان بود، گفت: «میدونی جانان… خیلی وقت بود که اینطوری تنها نشدیم.»
من نگاهم را از او دزدیدم و به زمین دوختم. سنگینی کلماتش را در قفسهی سینهام حس کردم. راست میگفت؛ در آکادمی، همیشه یا در حال درس خواندن بودیم، یا در حال فرار از چشم استاد ناظم، یا در میان شلوغی کلاسها. همیشه یک چیزی بین ما بود؛ یک دیوار نامرئی از سرگرمیها و درسها. اما اینجا، در این سکوتِ محض، انگار آن دیوار فرو ریخته بود.
سعی کردم لبخندی بزنم تا فضا سنگین نشود، اما فقط توانستم بگویم: «آره… انگار تازه داریم خودمون رو پیدا میکنیم.»
لوکا کمی جلوتر آمد، طوری که سایهی هر دویِ ما روی زمین با هم یکی شده بود. او با صدایی که حالا آرامتر و مطمئنتر به نظر میرسید، گفت: «باید بیشتر از اینها تنها باشیم. بدون اینکه کسی بگه باید چیکار کنیم یا چی یاد بگیریم.»
من سر تکان دادم. حس میکردم این تنهایی، از هر چیزی در آکادمی ارزشمندتر است. لوکا دستم را گرفت؛ دستش گرم بود و این تماس، خیلی ساده و طبیعی، همهی نگرانیهای ذهنم را دور کرد.
همانطور که دست در دست هم بودیم، بدونِ اینکه حرفی بزنیم، به سمت نور کمسوی آتش کمپ راه افتادیم. آرامش عجیبی در آن سکوت بین قدمهای ما بود. وقتی به نزدیکی چادرها رسیدیم، صدای خندههای آریاس و حرفهای سایه دوباره به گوش میرسید.
درست در همان لحظه که میخواستیم واردِ روشناییِ آتش شویم، لوکا لحظهای درنگ کرد و قبل از اینکه به جمع بچهها ملحق شویم، با نگاهی که فقط برای من بود، لبخندِ کوتاهی زد. انگار هر دو میدانستیم که این لحظهی دوتایی، تنها مال ما بود و حالا باید دوباره به دنیای شلوغ بقیه برمیگشتیم.
همین که کنارِ بقیه نشستیم، سایه که در حال مرتب کردن وسایلش بود، با دیدن ما سرش را بلند کرد و با خنده گفت: «بالاخره برگشتید! داشتم فکر میکردم نکنه توی تاریکی جنگل راهتون رو گم کردید!»
آریاس هم بدون اینکه سرش را از رویِ نقشهی کوچکی که در دست داشت بلند کند، گفت: «کجا بودید؟ ما داشتیم دربارهی مسیر فردا حرف میزدیم. استاد راوین گفته فردا صبح زود باید بریم سمت کوهپایهی شمالی.»
__-----------🍫🧸
به قلم : مدیسا محمدی 🪄
کپی؟:پیگرد قانونی🎈
https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c