وای بچه هاااا ببخشید قول دادم امشب بفرستم دو پارت آخر رو 🤦♀
ولی نتونستم بنویسم 😢
چون بیرون بودم
فردا حتما میفرستم 💕✨
🌊🪄🌊🪄🌊🪄
🌊🪄🌊🪄🌊
🌊🪄🌊🪄
🌊🪄🌊
🌊🪄
🪄
#اعماق_دریا
#پارت26
ساعتها بود که در سکوت، به پردهی خاکستری باران خیره شده بودم. دیگر تحمل این همه بلاتکلیفی را نداشتم. قلبم با هر ضربه به قفسهی سینهام میکوبید و تصویر لوکا و آریاس در آن هوای بیرحم، لحظهای از جلوی چشمم دور نمیشد.
برگشتم سمت سایه که گوشهای کز کرده بود. با صدایی که به خاطر سرما و نگرانی میلرزید، گفتم: «سایه، دیگه نمیتونم… خیلی وقته که رفتن. هیچ خبری ازشون نیست. نکنه اتفاقی براشون افتاده باشه؟»
سایه سرش را بلند کرد و با نگرانی نگاهم کرد. ادامه دادم: «من میخوام برم بیرون. باید یه سری به اطراف بزنم، شاید بتونم پیداشون کنم. تو همینجا بمون تا اگر برگشتن، تنها نباشن.»
سایه بلافاصله از جا بلند شد. کولهاش را روی دوشش انداخت و با قاطعیت گفت: «عمراً اگه بذارم تنها بری. توی این شرایط؟ اون هم با این حالِت؟ من تنهات نمیذارم جانان. یا با هم میریم، یا همینجا میمونیم.»
هرچه اصرار کردم بماند، فایده نداشت.
بالاخره تسلیم شدم. با هم از غار بیرون زدیم. باد سرد کوهستانی بلافاصله مثل تازیانه به صورتمان خورد.
راه رفتن روی زمین گلآلود کوهپایه بسیار سخت بود. چند قدم که جلوتر رفتیم، نگاهم به زمین افتاد. میان گل و لایِ غلیظ، رد پایی دیده میشد؛ ردهایی که با عجله و فشار زیاد ایجاد شده بودند. با هیجان به سایه نشانشان دادم. دنبال ردپاها را گرفتیم؛ مسیری که به سمت پایین دامنه میرفت.
حدود بیست دقیقهای در میان باران سیلآسا پیش رفتیم که ناگهان در میان مه، سایهای تیره نمایان شد. نزدیکتر که شدیم، فهمیدیم یک چادر بزرگ کمپینگ است. با خوشحالی به سمتش دویدیم.
وقتی به ورودی چادر رسیدیم و پردهاش را کنار زدیم، چند نفر از بچههایِ اکیپهای دیگر را دیدیم که دور یک فانوس جمع شده بودند. با دیدن چهرههای خیس و یخزدهی ما، همگی شوکه شدند. یکی از آنها که انگار مسئول گروهشان بود، سریع بلند شد و گفت: «وای! شما اینجا چیکار میکنید؟»
وقتی وارد چادر شدیم و با عجله جریان را برای بچههای آن اکیپ تعریف کردیم، انتظار داشتیم بگویند آنها را دیدهاند، اما چهرهی نگران مسئول گروهشان باشد، تمام امیدم را ناامید کرد.
او با تعجب و نگرانی پرسید: «چی؟ لوکا و آریاس؟ نه، ما از وقتی بارون شروع شده هیچکس رو ندیدیم. کسی اینجا نیومده.»
سرم گیج رفت. دستهایم که هنوز از سرما بیحس بود، شروع به لرزیدن کرد. «یعنی چی؟ پس کجا رفتن؟»
سایه که کنارم ایستاده بود، با صدایی که از ترس میلرزید گفت: «اونا گفتن میرن که بقیه رو پیدا کنن… یعنی توی این طوفان گم شدن؟»
یکی دیگر از بچههای آن اکیپ که پسر قدبلندی بود و داشت هیزمهای خیسش را کنار میگذاشت، با شنیدن حرفهای ما بلافاصله بلند شد. کاپشنش را محکم کرد و گفت: «اگه اونا توی این هوا راه افتادن، حتماً گیر افتادن. نمیتونیم همینطور بشینیم و نگاه کنیم.»
او نگاهی به ما کرد و ادامه داد: «من میام باهاتون. مسیر اون غاری که بودید رو میشناسم، از اونجا شروع میکنیم. احتمالاً توی این مسیر بین غار و اینجاها سرگردون شدن.»
هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای عجیب و ناآشنایی سقف چادر به گوش رسید. صدای تقتق سنگین و ممتد. لحظهای بعد، شدت این صدا آنقدر زیاد شد که انگار کسی داشت با مشت به سقف چادر میکوبید.
پسر جوان پردهی چادر را کمی کنار زد و با وحشت گفت: «تگرگ… لعنت بهش، تگرگ شروع شد!»
دما به یکباره افت کرد؛ طوری که بخار دهانمان بهوضوح در فضای چادر دیده میشد. دانههای درشت تگرگ با شدتی دیوانهوار به زمین میکوبیدند و صدای برخوردشان با سنگها و چادر، چنان بلند بود.
که نمی شد آن را توصیف کرد.
__-----------🍫🧸
به قلم : M.D.A🪄
کپی؟:پیگرد قانونی🎈
https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c
☕📚 📖Book Cafe
امشب بدم پارت آخر را یا فردا 🙃😆 نمیدونمممم امشب بدممم🙈
آره همین امشب بزار... خوانندههارو معطل نکن
*چه کسی هم داره اینو میگه😂😅