eitaa logo
دانلود
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام صبحتون بخیر قشنگاااا✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌊🪄🌊🪄🌊🪄 🌊🪄🌊🪄🌊 🌊🪄🌊🪄 🌊🪄🌊 🌊🪄 🪄 تگرگ هنوز با شدت به زمین می‌کوبید و هر لحظه بیشتر می‌شد. همین‌طور که با چشم‌های خیس از بارون دنبال ردپا می‌گشتیم، یهو یه سایه‌ی تیره کنار یه صخره‌ی بزرگ توجهم رو جلب کرد. انگار چیزی اونجا روی زمین افتاده بود. سریع به سایه زدم و با داد گفتم: «سایه! اونجا رو ببین! اونی که اون گوشه کز کرده، آریاس نیست؟» همه‌مون دویدیم سمتش. حدسم درست بود. آریاس گوشه‌ی صخره کز کرده بود و تمام بدنش از سرما به‌شدت می‌لرزید. افتادم کنارش و شونه‌هاش رو گرفتم: «آریاس! آریاس، صدای منو می‌شنوی؟» چشماش رو به‌سختی باز کرد. خیلی بی‌حال بود. پرسیدم: «اینجا چی‌کار می‌کنی؟ لوکا کجاست؟ چی شده؟» آریاس با لرز گفت: «ما… ما جدا شدیم. تصمیم گرفتیم هر کدوم یه طرف بریم که زودتر یه اکیپ پیدا کنیم و برگردیم دنبال شما…» سایه با استرس پرسید: «لوکا کدوم طرف رفت؟» آریاس به پشت تپه‌های سنگی اشاره کرد. اون پسری که از اکیپ دیگه با ما بود، سریع قمقمه‌اش رو درآورد و مقداری آب ولرم به دهن آریاس ریخت. آریاس کمی که حالش جا اومد، با کمک ما بلند شد. نمی‌تونستیم معطل کنیم، باید لوکا رو پیدا می‌کردیم. مسیر رو به سمتی که آریاس گفته بود ادامه دادیم. سرمای هوا وحشتناک بود، طوری که انگار داشت استخون‌هامون رو خورد می‌کرد. یهو سایه دستش رو گذاشت روی بازوم و با صدای لرزون گفت: «اونجا… اونی که افتاده زمین…» نگاه کردم. حدود ده متر جلوتر، روی زمین گزلی، یه نفر افتاده بود. قلبم برای یه لحظه وایساد. خودش بود. لوکا. بدون اینکه چیزی بگم، دویدم سمتش. پام توی گل لیز خورد، ولی تعادلم رو حفظ کردم و خودم رو رسوندم بهش. افتادم کنارش. صورتش کاملاً بی‌حس و رنگ‌پریده بود. با دست‌های لرزون شونه‌هاش رو گرفتم و تکونش دادم: «لوکا! لوکا، بیدار شو!» هیچ واکنشی نداشت. دوباره محکم‌تر تکونش دادم: «لوکا! جواب بده… لوکا چی شده؟ چرا بیدار نمیشی؟» بدنش مثل یخ بود. تمام وجودم پر از ترس شده بود، انگار دنیا داشت دور سرم می‌چرخید. «لوکا، توروخدا بیدار شو… لوکا…» خودم رو کشیدم سمت لوکا و بغلش کردم. بدنش عین یخ بود. پوستش اون‌قدر سفید و بی‌روح شده بود که واقعاً ترسیدم نکنه تموم کرده باشه. اون پسری که باهامون بود، وقتی دید اوضاع چقدر خرابه با سایه ، با دست‌پاچگی و ترس دویدند سمت پایین تا بقیه رو خبر کنه. اونجا فقط من مونده بودم و لوکا. دست‌هام رو دورش سفت کردم. همه‌ش می‌لرزیدم و اشکم بند نمی‌اومد. مدام بهش می‌گفتم: «لوکا… منو ول نکن… توروخدا نرو…» انگار داشتم عقلم رو از دست می‌دادم. همه‌چیز داشت ناامیدانه پیش می‌رفت که یهو حس کردم یه چیزی زیر دستم تکون خورد. انگار شونه‌اش یه حرکت خیلی خفیف کرد. قلبم ریخت. داد زدم: «لوکا؟» دوباره دستم رو فشار دادم و این بار قشنگ حس کردم که داره تکون می‌خوره. از خوشحالی بلند فریاد زدم: «بچه‌ها! اون تکون خورد! زنده‌ست!» همون پسره که داشت می‌رفت کمک بیاره، صدا رو شنید و با سرعت بیشتری دوید. [چند هفته بعد ] صدای دستگاه‌های بیمارستان خیلی با اون شب فرق داشت؛ اینجا خبری از صدای وحشتناک طوفان و تگرگ نبود، فقط یه سکوت آروم بود. از پنجره‌ی اتاق، نور خورشید می‌تابید توی اتاقم. نگاهی به سمت تخت انداختم. لوکا اونجا بود. دیگه خبری از اون رنگِ سفید و ترسناکِ صورتش نبود؛ دوباره همون شکلی شده بود که همیشه می‌شناختمش. وقتی چشم‌هاش رو باز کرد و بهم نگاه کرد، یه لبخندِ خیلی کوچیک زد. همون لحظه فهمیدم که بالاخره اون کابوس تموم شده. طوفان گذشت و ما هم تونستیم از پسش بربیایم. __-----------🍫🧸 به قلم : M.D.A🪄 کپی؟:پیگرد قانونی🎈 https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c