eitaa logo
دانلود
بچه ها تصمیم گرفتم فردا ماسک و درست کنم الان دیر وقته 😁😁😁😁😴😴😮‍💨 خسته ام و خوابم هم میاد😁
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام صبحتون بخیرخب بچه ها لحظاتی دیگههه براتون پارت میذارم البته بعد از ماسک درست کردن ماسک صورت را درست میکنم براتون هم مواد لازمش هم میزارم
☕📚 📖Book Cafe
بچه ها اگر به 50 برسیم تو این چند روز براتون کسانی که بیشترین افراد را بیاورن شارژ میدم و جایزه های
بچه ها یکسری هاتون به من برای این چالش پیام دادین که این درسته چطوریه ؟؟؟؟ بله درسته 🥳🥳🥳 و انجام دادنش کاری نداره فقط کانال را به دوستان خود معرفی میکنین که عضو بشن و شما شات داشته باشین که هر کس تعداد بیشتری آورده باشه آن برندش🎀🎀 ولی بعد از چالش اگر کسانی که آورده باشین لف بدهند رازی این طور نیستم 💖💖
نظر دوستمون که گفتن دوست دارن رمان فقط بزاریم💖💖💖
بچه ها سریع باشید دست به کار شید بببینم برنده چالش کیه؟؟؟
☕📚 📖Book Cafe
نظر دوستمون که گفتن دوست دارن رمان فقط بزاریم💖💖💖
پس دیگه بچه ها فیلم های یوتیوبر ها را نمیذارم طبق نظرات شما 😊😊👍
@Medisa111 سوالی داشتید در خدمتم
وای… وای… چی بود این؟ صدایم آن‌قدر بلند از دهانم بیرون جهید که لوکا با نگرانی خودش را به من رساند و پرسید: «چه شده جانان؟» با نفس‌های بریده و دستانی لرزان گفتم: «کابوس دیدم…» لوکا با تعجب و کمی نگرانی پرسید: «چی دیدی؟» نگاهم را از او دزدیدم و با عجله گفتم: «لوکا، سریع باش… یک کاغذ و قلم بیار.» ابروهایش بالا رفت و گفت: «برای چی جانان؟» اما من که هنوز زیر فشار آن خواب هولناک بودم، با صدایی آمیخته به اضطراب تکرار کردم: «سریع باش لوکا، لطفاً…» لوکا بدون اینکه بیشتر سؤال کند، کاغذ و قلم را آورد. دستم می‌لرزید، اما شروع کردم به نوشتن؛ تمام چیزهایی را که مادرم در خواب گفته بود، مو به مو روی کاغذ آوردم. انگار می‌ترسیدم اگر حتی یک جمله را ننویسم آن را برای همیشه از دست بدهم. بعد کاغذ را به لوکا نشان دادم و با صدایی آهسته گفتم: «خواب مادرم را دیدم… و این حرف‌ها را داخل خواب به من گفت.» لوکا لحظه‌ای به نوشته‌ها خیره شد. سکوتی کوتاه میان ما افتاد، سکوتی سنگین و پر از معنا. بعد آرام گفت: «جانان… این خودش یک نشانه است.» نگاهش جدی‌تر شد و ادامه داد: «شاید این حرف‌ها در خودش یک سرنخ از گذشته داشته باشد و هم‌زمان اشاره‌ای به حال. شاید مادرت می‌خواسته چیزی را بفهماند… شاید می‌خواسته آرامش را به دلِ طوفان ببرد.» بعد با اشاره به تصویری که از ساحل آرام و دریای طوفانی در ذهنمان بود، گفت: «مثل همان تصویر… ساحلی آرام در برابر دریایی ناآرام.» اما من هنوز گیج و مضطرب بودم. نمی‌دانستم باید چه کار کنم. آیا باید این موضوع را به پدرم بگویم؟ آیا اصلاً وقتش رسیده بود؟ ذهنم پر از سؤال بود و هیچ پاسخی برایشان نداشتم. در نهایت تصمیم گرفتم به سراغ پدرم بروم و از او درباره گذشته بپرسم؛ اینکه آیا در سال‌های دور اتفاق بدی افتاده بود؟ آیا حادثه‌ای برای مادرم رخ داده بود، یا برای ما، یا حتی برای جزیره؟ شاید چیزی در گذشته پنهان مانده بود که باعث شده بود مادرم به دنبال آن برود. و شاید پاسخ تمام این پرسش‌ها، در همان گذشته‌ای نهفته است. به قلم : مدیسا محمدی https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c