☕📚 📖Book Cafe
😁😁😁اصله کاری وااای استرس گرفتم واقعا باورم نمیشه مدرسه ها تموم شده دلم برای بچهه های مدرسه تنگ شده
میخواستم برم با مامانم اما مامانم گفت هوا خیلی گرمههه
نیاااا 😁
#اعماق_دریا
#پارت_دهم
ما با هم صندوقچه را باز کردیم. داخلش یک تکه کاغذ قدیمی بود. مادر گفت: «آن ورقه را بردارید و با هم، کلماتی که داخل آن نوشته شده را زمزمه کنید.»
من و لوکا شروع کردیم به زمزمه کردنِ نوشتههای روی کاغذ. انگار با هر کلمهای که از دهانمان خارج میشد، قدرت آن نوشتهها داشت کمکم آن نفرین را از بین میبرد.
مادر با نگاهی پر از امید گفت: «امشب نفرین شکسته میشود. شما بروید.»
پرسیدم: «اما مادر، تو با ما نمیآیی؟»
مادر گفت: «تا وقتی که نفرین شکسته نشود، نمیتوانم بیایم.»
خیلی دلم گرفت. رفتم جلو و او را دوباره محکم بغل کردم و با خداحافظی از او جدا شدم.
وقتی به کنار قایق رسیدیم، برای لحظهای دست لوکا را رها کردم تا بتوانم سوار شوم. اما لوکا سریع دستم را گرفت و با لبخند گفت: «مگه قول نداده بودی که ولم نمیکنی؟»
از خجالت صورتم سرخ شد و فقط توانستم لبخند بزنم و بگویم: «نگران نباش، ولت نمیکنم.»
در حالی که داخل قایق نشسته بودیم و به سمت جزیره میرفتیم، از او پرسیدم: «لوکا، تو از قبل میدانستی که با این کار نفرین شکسته میشود؟»
او مستقیم به چشمهایم نگاه کرد و گفت: «نه، نمیدانستم.» و بعد ادامه داد: «اما یک چیز را میدانستم… جانان، من دوستت دارم.»
من هم که از شدت خجالت کلمات را گم کرده بودم، شروع کردم به گفتنِ حرفهای بیربط و سوتی دادن! آنقدر خجالت کشیدم که حس کردم از شدت شرم، آب میشوم.
لوکا با خنده پرسید: «خوبی؟ معلومه که خوب نیستی! این همه سوتی برای چیه؟»
با خنده گفتم: «ای لوکای زرنگ !»
ما کلی با هم خندیدیم و وقتی به کشتی رسیدیم…
و......
به قلم مدیسا محمدی
https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c
☕📚 📖Book Cafe
#اعماق_دریا #پارت_دهم ما با هم صندوقچه را باز کردیم. داخلش یک تکه کاغذ قدیمی بود. مادر گفت: «آن ورق
بفرمایید اینم پارت دهم
الان یه ناشناس بزارم🤔🤔🤔
https://abzarek.ir/service-p/msg/4777309
ناشناس
کویر نکنیدااا
یکم باهم بحرفیم😝😁😁
بچه هااااا
برای چالش فقط چند روز دیگه فرصت داریدااااا
پس عجلهههه کنید شارژ میدمااا
🥰🥰
وای بچه ها دوباره میخواستم ویدیو براتون بفرستم به شدت نت ضعیفه نمیاد شب دوباره براتون میفرستم ❤️👍