#اعماق_دریا
#پارت_یازدهم
آن شب، وقتی به عرشهی کشتی رسیدیم، هوا حالوهوای عجیبی داشت؛ انگار ستارهها درخشانتر شده بودند و صدای برخورد موجها به بدنه کشتی، به جای صدای ترسناک قدیمی، حالا شبیه یک موسیقی آرامبخش بود. نفرین شکسته شده بود و بزرگترین معجزه، کنار من بود: مادرم! و پدر کنارم بودند؛
لوکا بازویش را دور شانههایم انداخت و با لبخندی که از همیشه گرمتر بود، گفت: «باورت میشه؟ بالاخره تموم شد.»
من فقط سرم را به شانه اش تکیه دادم. اما همان لحظه، چیزی در گوشم زمزمه شد. صدایی نازک و ریتمدار که از سمت پرندههای دریایی میآمد. یک مرغ دریایی بالای سرمان میچرخید و مدام تکرار میکرد: «مسیر امن است… باد موافق… ماهیهای نقرهای در اعماق…»
اول فکر کردم خیالاتی شدهام، اما وقتی به مرغ دریایی نگاه کردم، انگار مستقیم در چشمهایم نگاه میکرد. با تعجب گفتم: «مامان… شنیدی؟»
مادر که داشت به افق خیره میشد، لبخندی زد و گفت: «چی رو عزیزم؟»
گفتم: «اون پرنده… گفت مسیر امنه.»
همه سکوت کردند. لوکا با چشمهای گرد شده نگاهم کرد. همان موقع، یک گربه خانگی کوچک که در کشتی بود، خودش را به پاهایم مالید و به زبانِ خودش گفت: «چقدر گرسنهام… کاش کمی از آن ماهیهای خشک شده بدهند.»
ناخودآگاه خم شدم و گفتم: «صبر کن، الان برات میآرم.»
گربه با تعجب ایستاد و نگاهی به من انداخت، انگار برایش عجیب بود که بالاخره کسی زبانش را فهمیده است.
مادرم دستش را روی شانهام گذاشت و با نگاهی که هم در آن ترس بود و هم افتخار، گفت: «جانان… انگار نفرین، موقع رفتنش هدیهای برایت جا گذاشته. این آثار پیوند تو با اون ورقه و کلماتِ قدیمی است. روح تو حالا به زبان طبیعت باز شده.»
پدرم که تا آن لحظه ساکت بود، با نگرانی پرسید: «این یعنی چی؟ یعنی اون دیگه عادی نیست؟»
مادر نفسی عمیق کشید و گفت: «نه، جانان حالا یک “واسطه” است. اون میتونه با طبیعت حرف بزنه، اما این قدرت خطرناک هم هست؛ چون
طبیعت فقط زیبایی نیست، گاهی تاریکیهایی دارد که اگر بلد نباشی کنترلشان کنی، تو را با خودشان میبرند.»
لوکا دستم را محکمتر گرفت و گفت: «مهم نیست چقدر خطرناکه، من همراهش میمونم. مگه نه جانان؟ قول دادیم همدیگه رو ول نکنیم.»
مادر رو به ما کرد و جدی گفت: «گوش کنید. ما نمیتونیم اینجا بمونیم. این قدرت در وجود جانان مثل یک شعلهی کوچک است که همه موجودات تاریک و روشن را به سمت خودش جذب میکند. باید به
شهر مهآلود در شمال بریم. جایی هست به اسم “آکادمی محافظان کهن”. اونجا استادهایی هستند که میتونن به جانان یاد بدن چطور این صداها رو فیلتر کنه و چطور از این قدرت برای خیر استفاده کنه.»
من به لوکا نگاه کردم. او با شیطنت چشمکی زد و گفت: «فکر کنم قراره همکلاسی بشیم، نه؟ فقط امیدوارم استادها به خاطر سوتیهای تو منو اخراج نکنن!»
خندیدم و با خجالت به بازویش کوبیدم. مادر گفت: «فردا صبح راه میافتیم. جانان، امشب سعی کن به صداها جواب ندی. فقط بشنو و اجازه بده از ذهنت عبور کنند.»
آن شب، وقتی همه خوابیدند، من در گوشهی کشتی نشستم. پرندهها، ماهیها و حتی صدای باد، همه با من حرف میزدند. دنیای من دیگر آن
دنیای کوچک قبل نبود. حالا من زبان زمین و آسمان را بلد بودم. لوکا کنارم نشست، دستش را دور کمرم گذاشت و گفت: «هر اتفاقی بیفته، من ترجمهی همهی اون حرفهای پرندهها رو برات گوش میدم، حتی اگر بگن خیلی خنگی!»
با خنده جواب دادم: «لوکا! حواست باشه، الان میتونم به تمام دلفینهای دریا بگم بیان و به لباست آب بپاشن اذیتت کنن!»
لوکا خندید و ما در حالی که به سمت یک زندگی کاملاً ناشناخته میرفتیم، برای اولین بار بعد از مدتها، با آرامش تمام، به ستارهها خیره شدیم. ما دیگر تنها نبودیم؛ ما حالا یک تیم بودیم، با کلی حرفهای ناگفته و یک ماجراجویی که تازه صفحهی اولش ورق خورده بود.
فردا راه افتادیم
و......
به قلم : مدیسا محمدی
https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c