تازه بچه ها تو این تایم که ایتا نمیومد
براتون ویدیو کالیمبا زدنم را ضبظ کردم🥰🥰
#اعماق_دریا
#پارت_دوازدهم
فردای آن روز، راه افتادیم.
من برای یک ماجراجویی تازه آماده بودم؛ ماجراجوییای که این بار با آدمهای دیگری هم همراه میشد. شاید از خوده قبلم کمی فرق کرده باشم، اما از این تفاوت اصلاً ناراحت نبودم. برعکس، حس خوبی داشتم. انگار قرار بود چیزهای تازهای را یاد بگیرم و به نسخهی جدیدی از خودم تبدیل شوم.
وقتی به آکادمی رسیدیم، من و لوکا همراه مادرم وارد ساختمان شدیم. مادرم برای صحبت با مدیر رفت و من و لوکا همانجا ماندیم. از همان اول، بچههای زیادی را دیدم که هر کدام قدرتهای جالب و عجیبی داشتند.
یکی میتوانست با پرندهها حرف بزند، یکی با دستهایش نورهای رنگی میساخت، و حتی دختری را دیدم که یک همستر کوچولو همراهش بود و میتوانست با او صحبت کند. همین صحنه برایم آنقدر جالب بود که لبخند روی صورتم نشست.
احساس کردم اینجا فقط جایی برای یاد گرفتن کنترل قدرت خودم نیست.
شاید قرار بود چیزهای خیلی بیشتری هم یاد بگیرم.
همان موقع زنگ کلاس خورد. مادرم به ما گفت که به کلاس برویم و من لوکا با هم به کلاسمان رفتیم . وقتی وارد شدیم، معلم با لبخند به ما نگاه کرد و گفت:
«بچهها، شما دانشآموزان جدید هستید؟»
من و لوکا با هم گفتیم: «بله.»
معلم هم با مهربانی گفت:
«بچهها، دو دانشآموز جدید داریم؛ جانان و لوکا.»
بقیهی بچهها با خوشرویی به ما خوشامد گفتند و ما هم آرام روی صندلیهایمان نشستیم.
من هنوز داشتم به اطراف نگاه میکردم و با خودم فکر میکردم که این کلاس، حتماً از آن چیزهایی است که هیچوقت فراموشش نخواهم کرد.
و.......
به قلم : مدیسا محمدی
https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c