eitaa logo
دانلود
سلام صبحتون قشنگ ..‌..
رضایت یکی دیگه از گلا💫💫🌷
یک دوست گل دیگه شرکت کردن💖 نمرههه: ۱۰:۱۰
دوباره یک دوست گل دیگه شرکت کردن🌷 نمرههه: ۹/۵:۱۰
○°.• چالش پر جایزه اینجا رو با چنلای دیگه مقایسه میکنی؟👩🏽‍🦯🌻. خب‌ب‌ب‌ب‌ب،چالش اوردیم!. فرصت؟!کم‌م‌م روز آخرهه هااا 🌀🦕
یک رضایت دیگه برای دریافت جایزههه🌷
یک رضایت دیگه 😮‍💨🤗
□°.•¡ این میزان توجه و برنمیتابم‌م‌م🌻. مرسی واسه شرکتتون😌✨. چالش تمام•. پ.ن:اونایی که شرکت نکردن برید تو کفش بمونید💆🏽‍♀.🤣 ______________---------------- https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c
لحظاتی دیگر پارت بعدی ارسال میشههه🥳🕺☃️
🌊🪄🌊🪄🌊🪄 🌊🪄🌊🪄🌊 🌊🪄🌊🪄 🌊🪄🌊 🌊🪄 🪄 ما با احتیاط از پله‌های بازسازی‌شده بالا رفتیم. هر قدمی که برمی‌داشتیم، صدای جیرجیر چوب پله‌ها در سکوت برج می‌پیچید و قلب لوکا را تندتر می‌کرد. آریاس مدام جلوتر می‌رفت و با دقت به دیوارها نگاه می‌کرد، انگار می‌خواست مطمئن شود راه برگشتی هم وجود دارد. وقتی به آخرین پله رسیدیم، مقابل یک در سنگین و نیمه‌باز ایستادیم. من اولین کسی بودم که از در عبور کردم. برخلاف ظاهر ویرانه‌ی برج، فضای داخل این اتاق اصلاً شبیه بقیه ساختمان نبود. اینجا خبری از گرد و غبار نبود؛ در عوض، فضا بسیار تمیز و مرتب به نظر می‌رسید، انگار که کسی همین چند لحظه پیش از اینجا رفته باشد. اتاق مستطیل شکلی بود که با دیوارهایی از سنگ صیقلی ساخته شده بود. در وسط اتاق، روی یک میز سنگی که از دل زمین بیرون آمده بود، یک شیء کوچک قرار داشت. لوکا که هنوز کمی ترسیده بود، پشت سر من ایستاد و گفت: «اینجا خیلی عجیب است… انگار زمان در این اتاق متوقف شده.» آریاس به سمت میز رفت و با دقت به شیء خیره شد. «ببینید! این یک کریستال نیست، اما شبیه آن است.» آن شیء، یک گوی کوچک از فلز براق بود که در مرکز آن، یک هسته‌ی نیمه‌شفاف قرار داشت. اما نکته عجیب این بود که آن گوی، به آرامی و با ریتمی منظم می‌لرزید؛ درست مثل ضربان قلب. من بدون اینکه بتوانم خودم را کنترل کنم، به سمت میز رفتم. من حس می‌کردم آن لرزش آشنا، من را صدا می‌زند. به محض اینکه دستم را چند سانتی‌متر به گوی نزدیک کردم، لرزش اتاق شدت گرفت. گوی شروع کرد به درخشیدن؛ اما این نور، یک نور معمولی نبود. این نور با هر بار تابیدن، صدایی بسیار ضعیف از خود تولید می‌کرد. من با تعجب گفتم: «بچه‌ها، این صدا… این دقیقاً همان فرکانسی است که در دیوارها حس کردم!» آریاس که با هیجان به آن‌ها نگاه می‌کرد، گفت: «جانان، دستت را به آن نزدیک‌تر کن. فکر می‌کنم این شیء با قدرت تو کار می‌کند.» من با تردید، نوک انگشتانش را به سطح سرد گوی زدم. به محض تماس، تمام اتاق با یک موج صوتی ناگهانی پر شد. گویی یک پیام بسیار قدیمی و بسیار سریع در هوا پخش شد؛ صدایی که حتی کلماتش هم قابل فهم نبود، اما حس “دعوت” یا “هشدار” را به شدت منتقل می‌کرد. ناگهان، درخشش گوی تغییر کرد و یک نقش نوری روی دیوار مقابل اتاق نقش بست؛ نقش چیزی که شبیه به نقشه‌ی آکادمی بود، اما با تغییراتی که هیچ‌کدام از ما هرگز ندیده بودیم. لوکا با صدای لرزان گفت: «این… این نقشه‌ی آکادمی نیست، اما خیلی به آن شبیه است. انگار یک جای دیگر است!» من در حالی که هنوز دستم روی گوی بود و لرزش آن را در تمام بدنم حس می‌کردم، پرسیدم: «یعنی این برج برای پیدا کردن چیزی ساخته شده؟ یا برای پنهان کردن چیزی؟» ______-----------🍫🧸 به قلم : مدیسا محمدی 🪄 کپی؟:پیگرد قانونی🎈 https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c