🌻🧈🧀
خوشمزه 😋 یا شایدم فیجت
_________-----------------------
https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c
هدایت شده از Medisa♡
🌊🪄🌊🪄🌊🪄
🌊🪄🌊🪄🌊
🌊🪄🌊🪄
🌊🪄🌊
🌊🪄
🪄
#اعماق_دریا
#پارت19
با خنده و شوخی از پلههای سنگی و نیمهویران برج پایین آمدیم. هوای آزاد حیاط آکادمی به صورتمان خورد و تازه متوجه شدیم چقدر از آن فضای بسته و پر از صدای سوت، خسته شدیم.
لوکا نفس عمیقی کشید و گفت: «خدایا! چقدر هوا اینجا خوبه. بیاید سریع بریم سمت سلف قبل از اینکه کسی بفهمه ما کجا بودیم.»
اما هنوز چند قدم بیشتر از برج دور نشده بودیم که ناگهان صدای بم و مقتدرانهی «استاد ناظم» در محوطهی حیاط پیچید: «شما سه تا… اونجا چیکار میکنید؟»
من، آریاس و لوکا مثل مجسمه سر جایمان خشک شدیم. استاد ناظم با چهرهای درهمکشیده، در حالی که دستش را پشت کمرش گرفته بود، به سمت ما قدم برداشت. من بلافاصله دستم را توی کیف بردم تا گوی فلزی را پنهان کنم، اما از شانس بد، گوی کمی از کیف بیرون ماند و برق نقرهایاش زیر نور آفتاب عصر، کاملاً توی چشم زد.
استاد ناظم نگاهش را روی گوی قفل کرد و ابروهایش را بالا انداخت: «این چیه توی دستت جانان؟ مگه نمیدونید ورود به اون برج قدیمی ممنوعه؟»
من آب دهانم را قورت دادم. قلبم تند میزد. به خاطر ترس از تنبیه و بازجویی. لوکا که میدید اوضاع خیلی خیط است، سریع دستش را بالا برد و با اعتمادبهنفس کاذبی گفت: «قربان! ما… ما داشتیم روی پروژه عملیِ کلاس “گیاهشناسی” کار میکردیم!»
استاد ناظم با تعجب نگاهش کرد: «گیاهشناسی؟ اون برج ویران چه ربطی به گیاهشناسی داره؟»
آریاس که فهمیده بود لوکا چه نقشهای در سر دارد، بلافاصله گفت: «بله استاد! ما داشتیم نقشههای قدیمی سیستم آبیاری باغهای آکادمی رو بررسی میکردیم. این گوی هم… خب… یه وسیلهس که انگار سالها پیش برای تنظیم فشار آب استفاده میشده. ما پیداش کردیم که بهتون نشون بدیم و بگیم چقدر این سیستم قدیمی جالبه!»
استاد ناظم نگاهی به گویانداخت ، و بعد به چهرهی ما نگاهی انداخت. سکوت سنگینی بین ما حاکم شد. لوکا عرق سردی روی پیشانیاش نشست. اگر استاد میفهمید که ما فقط برای کنجکاوی و ماجراجویی آنجا بودیم، احتمالاً تا یک ماه از رفتوآمد محروم میشدند.
استاد ناظم بالاخره آهی کشید، گوی را از من گرفت و با دقت براندازش کرد. بعد با صدایی که حالا کمی آرامتر شده بود گفت: «پس اینطوری؟ فکر کردید من نمیدونم این برج چه جای خطرناکیه؟»
او نگاهی به من انداخت و لبخند کجی زد: «بسیار خب، چون به فکر سیستم آبیاری آکادمی بودید، این بار تنبیهتون نمیکنم. ولی از این به بعد، اگه کسی رو توی اون برج ببینم، مستقیم میفرستمش دفتر انضباطی! حالا هم زودتر برید ناهارتون رو بخورید.»
ما تا دور شدیم از استاد، سعی کردیم جلوی خندهمان را بگیریم. وقتی استاد به ساختمان اصلی رسید، لوکا زد زیر خنده: «پروژه گیاهشناسی؟ جدی؟ فکر نمیکردم اینقدر زود باور کنه!»
من هم نفس راحتی کشیدم. حالا هم از شر آن صدای «سوت» خلاص شده بودیم و هم از گیر ناظم. ما با خنده به سمت سلف راه افتادیم ، غافل از اینکه گوی هنوز توی دست ناظم بود و شاید آن گوی، بیشتر از آنچه فکر میکردیم،
معمولی بوده
__-----------🍫🧸
به قلم : مدیسا محمدی 🪄
کپی؟:پیگرد قانونی🎈
https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c
☕📚 📖Book Cafe
🌊🪄🌊🪄🌊🪄 🌊🪄🌊🪄🌊 🌊🪄🌊🪄 🌊🪄🌊 🌊🪄 🪄 #اعماق_دریا #پارت19 با خنده و شوخی از پلههای سنگی و نیمهویران برج پایی
بفرمایید گلا اینم پارت 19 که قول داده بودم بفرستم برای امشب 💖🌷