eitaa logo
دانلود
سلام بچه ها صبح زیباتون بخیرخب بچه ها آماده باشید دوساعت دیگه پارت ویژه را میذارم
بچه ها پارت ویژه الان ارسال میشه بفرستم😁😁😁؟؟؟
💖 وارد اتاق شدم. سکوتِ سنگینی همه جا را گرفته بود. پدر در سایه نشسته بود و وقتی سوالم را پرسیدم، انگار تیر خورده باشد، شانه‌هایش یک‌باره افتاد. دوباره با صدایی لرزان پرسیدم: «پدر، فقط بهم بگو… آیا قبلاً اتفاقی برای ما یا این جزیره افتاده؟» پدر آهی طولانی کشید؛ آهی که انگار از تهِ یک چاهِ قدیمی می‌آمد. با صدایی خسته گفت: «خیلی سال پیش، قبل از اینکه من و مادرت با هم آشنا بشیم، لیام میلر عاشق مادرت بود، اما مادرت ردش کرد. بعد که من و مادرت با هم ازدواج کردیم و تو به دنیا اومدی، اون مرد که روزی رفیقِ نزدیکم بود، کینه‌ی عجیبی از ما به دل گرفت. ما رو تهدید کرد که این جزیره رو نابود می‌کنه تا مادرت از انتخابی که کرده پشیمون بشه. اون لعنتی به حرفش عمل کرد. اون سم‌هایی که توی چاه‌های آب و زمین‌های کشاورزی ریخته، نه تنها محصولات رو نابود کرده، بلکه باعث شده مردم جزیره دچار توهم بشن و تعادلشون رو از دست بدن. مادرت رفت… رفت تا بتونه این نفرین رو باطل کنه و مردم رو نجات بده. اما جانان، گوش کن؛ تو باید حقیقت رو بدونی. لیام می‌دونه که تو تنها پیوند بین من و مادرت هستی. حالا اون داره انتقام نرسیدن به مادرت رو از تو می‌گیره. اون می‌خواد تو رو هدف بگیره تا تو رو از من و مادرت بگیره و انتقام اون عشق قدیمی رو از خون تو بگیره.» جانان با چشم‌هایی که از اشک پر شده بود، آرام از اتاق بیرون رفت. انگار پاهایش دیگر توانِ راه رفتن نداشتند. خودش را به دیوار راهرو رساند و همان‌جا، روی زمین نشست. سرش را میان دست‌هایش گرفت و بی‌صدا گریه کرد؛ گریه‌ای که از ته دلش می‌آمد و انگار همه‌ی بغض‌های سال‌ها را یک‌جا بیرون می‌ریخت. چند لحظه بعد، لوکا از راه رسید. وقتی جانان را آن‌طور دید، سریع کنارش نشست و با نگرانی گفت: «جانان… آروم باش. چی شده؟ بهم بگو. من که ازت چیزی نمی‌خوام، فقط بگو چی شده.» جانان چیزی نگفت. فقط سرش را پایین‌تر انداخت و شانه‌هایش از گریه می‌لرزید. لوکا دستش را آرام روی دست جانان گذاشت و گفت: «تو لازم نیست این همه چیزو توی دلت نگه داری. من تنها دوستت‌ام. دوست صمیمی‌ات‌ام. هر چی هست، به من بگو. بذار کمکت کنم.» جانان نفسش را با سختی بیرون داد. اشک از گونه‌هایش پایین می‌آمد و صدایش می‌لرزید وقتی بالاخره گفت: به قلم : مدیسا محمدی https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c
https://abzarek.ir/service-p/msg/4758724 ناشناسمون نشه😁😁 نظر بگید کوید نکنیدا 💖
فعلا عکس لیام میلر را براتون نمیفرستم به نظرتون لیام میتونه کی باشه🙃🙂 تا پارت بعدی گذاشتم اون موقع عکسش را میزارم چند ساعت دیگه هم یک پارت میذارم 😀
اینم نتیجه تمیز کاری کشو اولم شد
☕📚 📖Book Cafe
اینم نتیجه تمیز کاری کشو اولم شد
بچه ها اینجا اون نقاشیه را میبینید که توت فرنگی و گل هست روی در پلاستیکی با گواش کشیدم
بچه ها ایده های هنری خواستین نظر خواستین من در خدمتم چون ایده ها و نظرای خوبی براتون دارم @Medisa111
فردا صبح میذارم ولی کویر نکنید من با انرژی شما پارت گذاری میکنم ❤️❤️💖💖
تمام ماجرا را برایش تعریف کردم؛ از مردی به نام لیام میلر که با نفرینش، آرامش جزیره را از ما گرفت. برایش گفتم که او زمانی عاشق مادرم بود، اما حالا عشقش به کینه‌ای بدل شده؛ مادرم برای نجات من رفته است . و حالا آن مرد، به جای اینکه از مادرم انتقام بگیرد، تمام خشمش را بر سر من خالی می‌کند. با لرزش صدا از او پرسیدم: «لوکا، می‌شه یک بار دیگه اسم اون مرد رو بگی؟» وقتی اسمش را آوردم، دیدم که چطور رنگ از رخسارش پرید. گفتم: «لوکا، فکر کنم اون مرد خیلی شبیه تو باشه… شاید میلری باشه. اسمش لیام میلر.» نگاهش را از من دزدید و انگار داشت چیزی را از من پنهان می کرد ، گفت که او را نمی‌شناسد. سعی کردم او را به خود بیاورم و بگویم که وقت نداریم؛ که اهالی جزیره زیر بار این نفرین، در دنیای توهم‌ها غرق شده‌اند و ما فقط دو روز فرصت داریم تا قبل از تولدم، این طلسم را بشکنیم. لوکا اول پذیرفت، اما بعد انگار چیزی سنگین روی دلش نشست. همان‌طور که دستم را در دست گرفته بود و با مهربانی انگشتانم را نوازش می‌کرد، صدایی که لرز می‌خورد، گفت: «باید چیزی رو بهت بگم… لیام میلر، پدر منه.» آن لحظه انگار تمام دنیا دور سرم چرخید. ناخودآگاه دستم را از دستش کشیدم و عقب رفتم. با وحشت و گیجی فریاد زدم: «چی؟ لوکا گفت من اصلاً از این موضوع هیچ خبری نداشتم!» خشم و آشفتگی تمام وجودم را گرفت؛ بی‌اختیار از جا برخاستم و از او دور شدم. در حالی که صدای لرزان و بی‌دفاع لوکا را می‌شنیدم که می‌گفت: «واقعاً من هم چیزی نمی‌دونستم…»» به قلم : مدیسا محمدی https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c