eitaa logo
دانلود
اینم نتیجه تمیز کاری کشو اولم شد
☕📚 📖Book Cafe
اینم نتیجه تمیز کاری کشو اولم شد
بچه ها اینجا اون نقاشیه را میبینید که توت فرنگی و گل هست روی در پلاستیکی با گواش کشیدم
بچه ها ایده های هنری خواستین نظر خواستین من در خدمتم چون ایده ها و نظرای خوبی براتون دارم @Medisa111
فردا صبح میذارم ولی کویر نکنید من با انرژی شما پارت گذاری میکنم ❤️❤️💖💖
تمام ماجرا را برایش تعریف کردم؛ از مردی به نام لیام میلر که با نفرینش، آرامش جزیره را از ما گرفت. برایش گفتم که او زمانی عاشق مادرم بود، اما حالا عشقش به کینه‌ای بدل شده؛ مادرم برای نجات من رفته است . و حالا آن مرد، به جای اینکه از مادرم انتقام بگیرد، تمام خشمش را بر سر من خالی می‌کند. با لرزش صدا از او پرسیدم: «لوکا، می‌شه یک بار دیگه اسم اون مرد رو بگی؟» وقتی اسمش را آوردم، دیدم که چطور رنگ از رخسارش پرید. گفتم: «لوکا، فکر کنم اون مرد خیلی شبیه تو باشه… شاید میلری باشه. اسمش لیام میلر.» نگاهش را از من دزدید و انگار داشت چیزی را از من پنهان می کرد ، گفت که او را نمی‌شناسد. سعی کردم او را به خود بیاورم و بگویم که وقت نداریم؛ که اهالی جزیره زیر بار این نفرین، در دنیای توهم‌ها غرق شده‌اند و ما فقط دو روز فرصت داریم تا قبل از تولدم، این طلسم را بشکنیم. لوکا اول پذیرفت، اما بعد انگار چیزی سنگین روی دلش نشست. همان‌طور که دستم را در دست گرفته بود و با مهربانی انگشتانم را نوازش می‌کرد، صدایی که لرز می‌خورد، گفت: «باید چیزی رو بهت بگم… لیام میلر، پدر منه.» آن لحظه انگار تمام دنیا دور سرم چرخید. ناخودآگاه دستم را از دستش کشیدم و عقب رفتم. با وحشت و گیجی فریاد زدم: «چی؟ لوکا گفت من اصلاً از این موضوع هیچ خبری نداشتم!» خشم و آشفتگی تمام وجودم را گرفت؛ بی‌اختیار از جا برخاستم و از او دور شدم. در حالی که صدای لرزان و بی‌دفاع لوکا را می‌شنیدم که می‌گفت: «واقعاً من هم چیزی نمی‌دونستم…»» به قلم : مدیسا محمدی https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شبتون بخیر عزیزان 💖💖
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا