https://abzarek.ir/service-p/msg/4758724
داخل ناشناس بهم بگید دوست دارین از این ویدیو های کیوت
نظرتون درباره رمان چیه؟؟؟
سوال و کنجکاوی درباره رمان ندارید
☕📚 📖Book Cafe
یه چای کروسان عالی میشه ☺️😋 منی که عاشق کروسانم 🥰🥰😍
برم که بخورم بعد پارت بعدی را ویرایش کنم بفرستم💖
#اعماق_دریا
#پارت_هشتم
از عصبانیت از جایم بلند شدم. لوکا که انگار از واکنشم ترسیده بود، گفت: «جانان، قسم میخورم من خبر نداشتم از این موضوع، خواهش میکنم اینطور برخورد نکن.»
با کلافگی به او نگاه کردم و گفتم: «لوکا، یک سوال دارم؛ چرا این موضوع را اینقدر ناگهانی به من گفتی؟ اینکه لیام میلر پدر توست؟»
لوکا کمی مکث کرد و بعد با صدایی آرام گفت: «جانان، خیلی وقت بود که میخواستم یک موضوعی را با تو در میان بگذارم.»
با تعجب پرسیدم: «یعنی میخواهی بگویی قبلاً از این ماجرا خبر داشتی؟»
لوکا اول جوابی نداد و مکث کرد بعد گفت خیر؛ بعد دستم را گرفت و روی قلبش گذاشت. ضربانش آنقدر تند و نامنظم بود که بعد گفت: راستش هر وقت تو را میبینم، قلبم همینطور بیقرار میشود؛ فکر کنم خودت هم متوجهاش شده بودی.»
گفتم لوکا مسخره بازی در نیار.
با اینکه خودم هم حسهایی به او داشتم، اما آن لحظه فقط کلافه بودم. دستم را از دستش بیرون کشیدم و به سمت اتاق رفتم. واقعاً گیج شده بودم؛ نمیدانستم به فکر این باشم که لیام میلر پدر لوکاست، یا به ناپدید شدن مادرم فکر کنم.
تا صبح خوابم نبرد.
وقتی خورشید زد، تصمیم گرفتم با او حرف بزنم. رفتم پیشش، لوکا با نگرانی پرسید: «خوبی؟»
جواب دادم: «فکر کنم خودت هم بدانی که اصلاً خوب نیستم؛ حسابی سردرگمام.» بعد مکثی کردم و گفتم: «حرفهای دیروزت را بگذار برای یک وقت دیگر که درباره اش صحبت کنیم .
الان وقت این حرفها نیست. ما باید هر طور شده مادرم را پیدا کنیم و نجاتش دهیم.»
با قاطعیت به او نگاه کردم و ادامه دادم: «باید این نفرین را بشکنیم و مردم جزیره را از این توهم نجات بدهیم. یادت باشد، امشب آخرین شبی است که فرصت داریم تا همه چیز را درست کنیم؛ اگر امشب نجنبیم، دیگر هیچ راه برگشتی نداریم.»
به قلم: مدیسا محمدی
https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c