eitaa logo
دانلود
یه چای کروسان عالی میشه ☺️😋 منی که عاشق کروسانم 🥰🥰😍
☕📚 📖Book Cafe
یه چای کروسان عالی میشه ☺️😋 منی که عاشق کروسانم 🥰🥰😍
برم که بخورم بعد پارت بعدی را ویرایش کنم بفرستم💖
لحظاتی دیگه براتون ارسال میشه پارت
بچه ها همسایه عزیزم هستن برای تبلیغ کانالشون این پیام را قرار دادن 💖💖
از عصبانیت از جایم بلند شدم. لوکا که انگار از واکنشم ترسیده بود، گفت: «جانان، قسم می‌خورم من خبر نداشتم از این موضوع، خواهش می‌کنم این‌طور برخورد نکن.» با کلافگی به او نگاه کردم و گفتم: «لوکا، یک سوال دارم؛ چرا این موضوع را این‌قدر ناگهانی به من گفتی؟ اینکه لیام میلر پدر توست؟» لوکا کمی مکث کرد و بعد با صدایی آرام گفت: «جانان، خیلی وقت بود که می‌خواستم یک موضوعی را با تو در میان بگذارم.» با تعجب پرسیدم: «یعنی می‌خواهی بگویی قبلاً از این ماجرا خبر داشتی؟» لوکا اول جوابی نداد و مکث کرد بعد گفت خیر؛ بعد دستم را گرفت و روی قلبش گذاشت. ضربانش آن‌قدر تند و نامنظم بود که بعد گفت: راستش هر وقت تو را می‌بینم، قلبم همین‌طور بی‌قرار می‌شود؛ فکر کنم خودت هم متوجه‌اش شده بودی.» گفتم لوکا مسخره بازی در نیار. با اینکه خودم هم حس‌هایی به او داشتم، اما آن لحظه فقط کلافه بودم. دستم را از دستش بیرون کشیدم و به سمت اتاق رفتم. واقعاً گیج شده بودم؛ نمی‌دانستم به فکر این باشم که لیام میلر پدر لوکاست، یا به ناپدید شدن مادرم فکر کنم. تا صبح خوابم نبرد. وقتی خورشید زد، تصمیم گرفتم با او حرف بزنم. رفتم پیشش، لوکا با نگرانی پرسید: «خوبی؟» جواب دادم: «فکر کنم خودت هم بدانی که اصلاً خوب نیستم؛ حسابی سردرگم‌ام.» بعد مکثی کردم و گفتم: «حرف‌های دیروزت را بگذار برای یک وقت دیگر که درباره اش صحبت کنیم . الان وقت این حرف‌ها نیست. ما باید هر طور شده مادرم را پیدا کنیم و نجاتش دهیم.» با قاطعیت به او نگاه کردم و ادامه دادم: «باید این نفرین را بشکنیم و مردم جزیره را از این توهم نجات بدهیم. یادت باشد، امشب آخرین شبی است که فرصت داریم تا همه چیز را درست کنیم؛ اگر امشب نجنبیم، دیگر هیچ راه برگشتی نداریم.» به قلم: مدیسا محمدی https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c
لوکا گفت باشه . پیش پدر رفتیم. با بی‌قراری پرسیدم: «پدر، تو می‌دانی مادر کجاست؟» پدر نگاهی به ما انداخت و گفت: «بله، می‌دانم.» بعد رو به لوکا کرد و گفت: «لوکا، می‌شود یک لحظه ما را تنها بگذاری تا با دخترم حرف بزنم؟» لوکا با احترام گفت: «بله ناخدا، حتماً.» من بلافاصله دست لوکا را گرفتم و رو به پدر گفتم: «پدر، من می‌خواهم با لوکا بروم و مادرم را پیدا کنم. می‌دانم که تو می‌دانی پدرِ لوکا همان لیام میلر است، اما لوکا خودش از هیچ‌کدام از این موضوعات خبر ندارد.» لوکا با صدایی که از نگرانی می‌لرزید گفت: «بله ناخدا، قسم می‌خورم که من از هیچ‌کدام از این ماجراها و حرف‌هایی که شما به جانان زدید، هیچ خبری نداشتم.» پدر به لوکا خیره شد و گفت: «لوکا، من می‌خواهم به تو اعتماد کنم. درست است که لیام پدر توست، اما او مرد بسیار خطرناکی است.» لوکا دوباره با تاکید گفت: «مطمئن باشید، من از هیچ‌کدام از این اتفاقات خبری نداشتم.» پدر سپس نگاهش را به من دوخت و گفت: «مادرت در جزیره‌ی [صخره‌ی سیاه] است؛ همان جزیره‌ی دورافتاده در قاره‌ی آهکی. اما حواستان خیلی زیاد به خودتان باشد. مدام اطراف‌تان را نگاه کنید و مراقب باشید؛ آن مرد ممکن است برای شما جاسوس گذاشته باشد. کوچک‌ترین بی‌احتیاطی ممکن است خطرناک باشد.» به پدر نگاه کردم و با قدردانی گفتم: «پدر، خیلی ممنونم که به ما اعتماد می‌کنی.» بعد از آن، اتاق را ترک کردیم و با تمام توان، به سمت مقصد راه افتادیم. به قلم: مدیسا محمدی جاسوس گذاشته باشد. کوچک‌ترین بی‌احتیاطی ممکن است خطرناک باشد.» به پدر نگاه کردم و با قدردانی گفتم: «پدر، خیلی ممنونم که به ما اعتماد می‌کنی.» بعد از آن، اتاق را ترک کردیم و با تمام توان، به سمت مقصد راه افتادیم. به قلم: مدیسا محمدی https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c
☕📚 📖Book Cafe
#اعماق_دریا #پارت_نهم لوکا گفت باشه . پیش پدر رفتیم. با بی‌قراری پرسیدم: «پدر، تو می‌دانی مادر کجا
بفرمایید اینم پارت نهم دوست اشتم براتون بفرستم که بخونید و سرگرم بشید💖💖💖🥰🥰
بچه ها اومدم بیرون منم ❤️❤️❤️
لباس سیاهامو در آوردم منم که خیلی محرم را دوست دارم الانم بیرونم هنوز اصلا جایی دسته ندیدم😢
بچه ها اینم لیام میلر پدر لوکا پسر به پدر میره دیگه دوتاشون هم قشنگ هستن 😁😁😂