eitaa logo
دانلود
خب بچه ها یکی از دوستان گفتن رمان دوست دارن بزارم💖
و بچه ها دوستانی که رمان دوست دارن درباره رمان ازشون سوالی میپرسم مثلا ادامه داستان به نظرتون چه اتفاقی می افته نظر بدن خوشحال میشم یا اصلا دوست دارین ادامه داستان چه اتفاقی بیوووفتههه🌷
بچه ها وقتی این زیر اینطوری بازدید ها را زیاد میزنه حرص میخورم اما بعد میگم انشاالله کانالمون ممبرهاش همین قدر بشه😁
دیگه منن چند ساعت دیگه چند پارت میدم
اول کاراش را انجام بدم ویرایش کنم بعد😁
چالش ، چالش داریم میتونید از بین سوالات ۶ تا انتخاب کنید و ازم بپرسید منتظرتون هستم 🌷🌷
اول چالش بعد رمان میفرستم
اینم سوالات 😁😁😁 منتظرم البته یه صفحه دیگه هم هست
صفحه دوممم
معلم با آرامش شروع کرد به توضیح دادن. او در مورد صفحه‌ی ۶۰ کتاب شروع به صحبت می‌کرد. خیلی ساده برایمان گفت که چطور می‌توانیم با کنترل صدا و لرزش‌های کوچک، روی اشیاء اثر بگذاریم؛ چیزی که اسمش را «طنین آوا» گذاشته بود. او توضیح داد که این کار نیاز به تمرکز دارد و نباید عجله کرد. ما هم در سکوت، به کلمات او گوش می‌دادیم تا بفهمیم چطور می‌توانیم این قدرت جدید را کنترل کنیم. ناگهان صدای زنگ کلاس بلند شد و تمام سکوت اتاق را شکست. زنگ تفریح بود! من و لوکا که از نشستن در کلاس کمی خسته شده بودیم، با هم از کلاس خارج شدیم تا کمی در حیاط قدم بزنیم و از فضای درس‌ها دور شویم. در تمام طول کلاس، من حس می‌کردم کسی از گوشه‌ی چشمش مرا نگاه می‌کند. وقتی به حیاط رسیدیم، متوجه شدم آن پسر، یعنی «آیارس»، دارد به سمت ما می‌آید. او همان پسری بود که از اول کلاس با نگاهی کنجکاو و متفاوت به من خیره شده بود. وقتی به ما رسید، با آرامش و لبخندی مهربان ایستاد و رو به من گفت: «جانان، من از دیدن تمرین کردنت در کلاس خیلی خوشم آمد. فکر می‌کنم خیلی بااستعداد هستی. می‌خواهم بپرسم که آیا دوست داری با هم دوست باشیم تا بیشتر با هم آشنا شویم؟» من که از این پیشنهاد غافلگیر شده بودم، اما چون آیارس خیلی مؤدب و مهربان به نظر می‌رسید، با خوشحالی جواب دادم: «بله، حتماً! خوشحال می‌شوم با تو دوست باشم.» در همان لحظه، متوجه تغییر رفتار لوکا شدم. او هیچ حرف بدی نزد و نگفت به آریاس ، اما کاملاً مشخص بود که به این موقعیت حسودی‌اش شده است. او به جای اینکه چیزی بگوید، کمی سکوت کرد و بعد دست مرا سفت گرفت من از خجالت داشتم آب میشدم و به آریاس گفت سلام من لوکا هستم و به او دست داد آریاس گفت بله استاد داخل کلاس معرفی کردن خوشبختم لوکا گفت همچنین آن لحظه، میان شادی از داشتن یک دوست جدید مثل آریاس و دیدن آن حسادت شیرین و آرام لوکا، قلبی پر از احساس داشتم. به قلم : مدیسا محمدی و...... https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c