eitaa logo
دانلود
دیگه انقدر روز دختره زیاده از دستم در رفته 😂😂 چند ماه پیش هم بود پاییز هم روز دختر بود روز اصلی هم تولد حضرت فاطمه هست 💖💖 دیگه اینطوری هست
من غش😭🤌🏼'☆ 🌱
~• از اینا ک خستگی و از تنم بیرون کشید!🍫 🌱
مسئول میوه توی خونه😌🌱. خوشمزگی میوه های تابستون و تا ابد 🛐🛐. خوش سلیقگی ازم میباره اصن🤌🏼😂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شب بخیر🧸🪄
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☕📚 📖Book Cafe
بچه ها میخوام چون امروز عاشورا هست و این جور چالش باشه❤️❤️ بهم پیام بدید و بین زبان کره ای و ژاپن
سلام دوستان گل صبحتون بخیر❤️🌷 کسی دیگهههه ای نمیخواد تو چالش کره ای و ژاپنی شرکت کنه دوساعت دیگه مهلت چالش تموم میشه هاااااا
کیا تقدیمی میخواستن🪄🤌🏼؟ شب اماده باشید ك پر جذب‌ب‌ب ترینش و اوردیم😌✨!
.🌊🪄🌊🪄🌊🪄 🌊🪄🌊🪄🌊 🌊🪄🌊🪄 🌊🪄🌊 🌊🪄 🪄 سایه‌های بلند درخت‌ها روی دیوارهای قدیمی و ترک‌خورده‌ی برج افتاده بود. همان‌طور که آریاس حدس زده بود، اطراف برج یک سکوت عجیب و سنگین حاکم بود؛ انگار در این قسمت از آکادمی، حتی صدای باد هم شنیده نمی‌شد. من ایستادم و یک نفس عمیق کشیدم. هوا اینجا بوی خاک و آهن می‌داد. او یک لرزش خیلی ضعیف را در نوک انگشتانش حس می‌کردم؛ انگار یک صدای خیلی ریز از زیر زمین برج به سمت بالا می‌آمد. لوکا با تردید به در زنگ‌زده و نیمه‌باز برج نگاه کرد و با صدای کمی لرزان گفت: «مطمئنید که می‌خوایم بریم تو؟ انگار دیوارها دارن نفس می‌کشن!» آریاس که خیلی هیجان‌زده بود، لبخندی زد و گفت: « همون چیزیه که دنبالش بودیم لوکا. این چیزهایی که حس می‌کنیم توی هیچ کتابی نوشته نشده.» ما با احتیاط وارد برج شدیم. داخل آنجا خیلی تاریک و پر از گرد و غبار بود. نور خورشید که از شکاف‌های سقف رد می‌شد، ذرات گرد و غبار را در هوا نشان می‌داد. پله‌های چوبی که به طبقه بالا می‌رفت، وضعیت بدی داشتند؛ یک جای پله‌ها کاملاً شکسته بود و نمی‌شد از آن عبور کرد. من جلوتر رفتم. من حس می‌کردم این برج مثل یک موجود زنده است که دارد ما را نگاه می‌کند. وقتی دستم را روی دیوار سرد و سنگی گذاشتم، متوجه شدم که روی سنگ‌ها، علامت‌های عجیبی وجود دارد که انگار با لمس کردن او، شروع به تغییر کردن کردند. من با تعجب گفتم: «بچه‌ها… اینجا یه صدای خیلی خاص داره میاد. انگار یک فرکانس خاص توی این دیوارها قفل شده.» لوکا که کمی ترسیده بود، عقب رفت و گفت: «جانان، احتیاط کن! نمی‌دونی چه اتفاقی ممکنه بیفته.» اما من چشمانم را بستم و روی همان لرزشی که در دستم حس می‌کردم، تمرکز کردم. من سعی کردم قدرت “طنین آوا” را کنترل کنم. اول کار، یک لرزش ریز در کل برج پیچید؛ سنگ‌ها صدا دادند و کمی گرد و غبار از سقف ریخت. اما بعد، من موفق شدم صدا را منظم کنم. او با تمرکز زیاد، توانست فرکانس درستی ایجاد کند. با ایجاد آن موج صوتی، تکه‌های شکسته پله‌ها با یک نیروی نامرئی شروع به تکان خوردن کردند و یکی‌یکی در جای درست خود قرار گرفتند، انگار که قرار بود به هم بچسبند. حالا دیگر می‌توانستیم به راحتی از پله‌ها بالا برویم. در همان لحظه، یک صدای ضعیف از طبقه بالای برج شنیده شد؛ شبیه به یک زمزمه که انگار سال‌ها بود کسی آن را نشنیده بود. من در حالی که هنوز دست‌هایم از اثر استفاده از قدرت می‌لرزید، به آریاس و لوکا نگاه کردم. راه باز شده بود، اما حس می‌کردند چیزی در بالای برج منتظر آن‌هاست که خیلی از درس‌های آکادمی پیچیده‌تر است و...... ______-----------🍫🧸 به قلم : مدیسا محمدی 🪄 کپی؟:پیگرد قانونی🎈 https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c
من با بودن شما گل ها انرژی میگیرم
۶ تیر، یه روایت قشنگ داره؛ جشن نیلوفر.🌷 روزی که بهش میگن روز دختر ایرانی.* روزتون مبارک.💙