625.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام 😉
چه خبر ؟
چطورید خوش میگذره چه خبر از تابستون و کلاسای تابستونی ؟
بگید ببینم طرف پرسپولیسید یا استقلالی سوال پیش اومد🤣
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_i137ir9&btn=M.D.A
هدایت شده از Medisa♡
🌊🪄🌊🪄🌊🪄
🌊🪄🌊🪄🌊
🌊🪄🌊🪄
🌊🪄🌊
🌊🪄
🪄
#اعماق_دریا
#پارت25
آریاس چند دقیقه بعد با حالی آشفته به غار برگشت. کاپشنش کاملاً خیس شده بود و بازوهایش پر از شاخ و برگهایی بود که با هر قدمی که برمیداشت، آب از آنها میچکید. نفسنفسزنان آنها را روی زمین سنگی انداخت، اما وقتی نگاهی به هیزمها انداختیم، ناامیدی در چهرهاش موج میزد.
لوکا با دیدن هیزمها، آهی کشید و با لحنی که در آن ردی از نگرانی بود، گفت: «آریاس، اینا که همهشون خیس آبن. با اینا که نمیشه آتیش روشن کرد.
من کنار دیوار غار کز کرده بودم. سرمای کوهپایه چنان به استخوانهایم نفوذ کرده بود که دستهایم به رنگ قرمز تندی درآمده بود و با هر تلاشی برای تکان دادنشان، حس گزندگی شدیدی داشتم. لرزش بدنم را نمیتوانستم کنترل کنم؛ دندانهایم ناخودآگاه به هم میخورد.
آریاس در حالی که سعی میکرد با آستینش صورتش را خشک کند، با کلافگی گفت: «میدونم لوکا، همهشون خیسن. ولی وقتی بیرون رو دیدم که بارون به هیچ صراطی مستقیم نیست، گفتم اینا رو بیارم؛ شاید بشه لااقل مغزشون رو خشک کرد یا یه راه حلی پیدا کردیم.»
لوکا بلند شد و با نگاهی جدی به بیرون غار خیره شد. باران همچنان با شدت میبارید و مه غلیظی جلوی دیدمان را گرفته بود. او رو به آریاس کرد و گفت: «فایده نداره، اینجا داریم یخ میزنیم. باید یه فکر اساسیتری بکنیم.»
بعد نگاهش را به من دوخت و بعد به سمت آریاس برگشت: «ببین، ما نمیتونیم اینجا دست روی دست بذاریم تا انرژی گرمای بدنمون تموم بشه. من و تو باید بزنیم به دل بارون و یه گشت کوتاه بزنیم. شاید بتونیم یه جای گرمتر پیدا کنیم، یا اگر شانس بیاریم، شاید اکیپهای دیگه هم همین حوالی پناه گرفته باشن و بتونیم با کمک اونا خودمون رو گرم کنیم.»
آریاس لحظهای صبر کرد، به هیزمهایِ خیس و بعد به چهرهی رنگپریدهی من نگاه کرد. انگار متوجه عمق سرمای من شده بود. سرش را به نشانهی موافقت تکان داد: «حق با توئه. نمیتونیم اینجا بمونیم و نگاه کنیم که داریم یخ میزنیم. جانان، تو و سایه همینجا بمونید، ما سریع برمیگردیم.»
سایه که تا آن لحظه ساکت بود، با نگرانی گفت: «مراقب باشید، مه خیلی غلیظه. گم نشید.»
لوکا قبل از رفتن، نگاهی پر از اطمینان به من انداخت، انگار میخواست بگوید که همهچیز درست میشود. آنها با عجله از دهانهی غار بیرون زدند و دوباره در پردهی خاکستری باران محو شدند. حالا من و سایه در آن غار نمور تنها مانده بودیم و صدای برخورد قطرات آب به سنگها، تنها چیزی بود که سکوت سرد غار را میشکست.
سایه در در کنار من نشست و من را بغل کرد پتو را روی شونه دوتامون کشیدم که شاید بیشتر گرم بشیم.♡
__-----------🍫🧸
به قلم : M.D.A🪄
کپی؟:پیگرد قانونی🎈
https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c