eitaa logo
دانلود
امروز روز پرکاری بود ؛ پدرم جلسه ای مهم با ثروتمندترین ناخدای بندر مه آلود داشت و من هم باید در آن جلسه هنوز می داشتم . در همین افکار بودم که چه وقتی به آن صخره بروم چون با ناخدا هم جلسه داشتیم که صدایی مرا به خودم آورد : جانان ! جانان ! لوکا بود. پرسیدم :《 بله ؟》 گفت:《 ناخدا ویلیام صدایت میکند، زود تر بیا .》 گفتم:《 باشه الان می آم.》 سریع کتاب و نامه را داخل صندوقچه گذاشتم. صندوقچه را برداشتم و سراغ آن بریدگی خاص زیر تختم رفتم . که خودم هم از آن خبر نداشتم همان حفره ای که مادرم ایجاده کرده بود که دری کوچک و نامرئی طور دارد‌. که هیچ کس متوجه آن نمی شود صندوغچه را در جای امنش پنهان کردم و با عجله نزد پدر رفتم . پدر وقتی مرا دید، گفت:《 دخترم، آماده باش که لحظاتی دیگر حرکت می کنیم.》 سرم را به نشانه ی اطاعت تکان دادم و از اتاق خارج شدم . هنوز گیج بودم و فکرم پیش نامه مادر بود که تاکید کرده بود که باید پیش از تولدم، راز این کتاب را کشف کنم. کنار لوکا نشستم در حالی که غرق در افکارم بودم، لوکا با همان لحن شوخ همیشگی اش گفت :《 آن دختر پرحرف و شلوغ کجاست ؟ تو واقعا جانان هستی؟》 نیش خندی، زدم لوکا همیشه راهی برای خنداندن من ، حتی در سخت ترین شرایط دارد . نمی توانستم چیزی را از او پنهان کنم، برای همین آرام گفتم:《 لوکا می خواهم رازی را به تو بگویم‌.》 با کنجکاوی گفت بگو گوش می دهم همه چیز را برایش تعریف کردم ؛ از جابه جا کردن اتفاقی تخت، صدای گزگز چوب ، پیدا کردن آن حفره ی درمانند و صندوقچه ای که داخلش بود. وقتی ماجرا را شنید، چشمانش گرد شد و با دهانی باز به من خیره مانده بود. پرسید:《 واقعا؟ این خیلی عجیب است ! اصلا این راز چیست؟》 گفتم خودم هم نمی دانم . تصویر های داخل کتاب را به او نشان دادم و همان جا، در میان هیاهوی تدارکات سفر، با هم عهد بستیم که هر طور شده ، دست در دست هم ، از این راز سر در بیاوریم ......... به قلم : مدیسا محمدی https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c
بچه ها اینم از پارت دوم 😁😁🌷
https://abzarek.ir/service-p/msg/4714855 ناشناس🌷🌷 نظراتون را بگید بهم خوشتون اومده آیا؟🤔🤔🤔 کویر نکنیدا😢
من در حال کالیمبا زدن🥰🥰😍
بچه ها چند ساعت دیگه یک پارت دیگه براتون میذارم
😁😁
بچه ها چند ساعت دیگه پارت گذاری را شروع میکنم❤️❤️
اینم یک شربت آبلیمو خوشمزه😄
وقتی رسیدیم، اول با ناخدا احوال‌پرسی کردیم و بعد یک جلسه درباره گروه گشت داشتیم. پدرم از ناخدا پرسید که آیا توانسته‌اند سرنخی پیدا کنند یا نه. ناخدا با ناراحتی گفت: «متأسفانه هنوز نه، ولی گروه گشت هر کاری از دستشون بربیاد انجام می‌دهند.» پدرم خیلی حالش بد بود و من هم حسابی گیج و نگران شده بودم. بعد از این ماجرا، ناپدید شدن ، آن صندوقچه پیدا شد و از همان موقع، بیشتر از قبل درگیر فکر و خیال شدم. مدام با خودم می‌گفتم: آیا این صندوقچه می‌تواند به ناپدید شدن مادرم ربطی داشته باشد؟ یا شاید مادرم با آن نامه خواسته بود چیزی را درباره ناپدید شدنش به من بفهماند؟ هزاران سؤال توی ذهنم می‌چرخید. وقتی برگشتیم، سر شام هنوز آن صندلی خالی بود و ظرف خالی هم روی میز مانده بود. من اصلاً حال خوبی نداشتم. بعد از شام، همراه لوکا به سمت صخره رفتیم. هوا تاریک بود و باد خیلی شدید می‌وزید. پشت صخره یک غار بود که وارد آن شدیم. لوکا چراغ‌قوه را روشن کرد، اما داخل غار خیلی خیلی تاریک بود. کمی جلوتر که رفتیم، از یک شکاف، نوری به دیوار روبه‌رو تابیده بود. فهمیدیم آن نور، نور ماه است. نوری که به دیوار می‌تابید، روی آن دیوار یک تصویر ساخته بود: تصویر یک ساحل آرام. بعد نور از آن بازتاب شد و روی دیوار روبه‌رو تصویر دیگری افتاد: دریایی طوفانی. این صحنه برای ما خیلی عجیب بود. من همه‌ی این سرنخ‌ها را داخل دفتری که همراه خودم آورده بودم نوشتم. چیز دیگری پیدا نکردیم و برگشتیم کشتی. کل شب را بیدار ماندم و مدام به این فکر می‌کردم که ساحل آرام چه ربطی به دریای طوفانی دارد ؟؟ صبح سر میز صبحانه، پدر گفت که امروز با دایی جیمز می‌روند تا ساحلِ جزیره‌های اطراف را بگردند. من به پدر گفتم من و لوکا هم تصمیم گرفتیم توی همین جزیره بمانیم و اینجا را دقیق‌تر بررسی کنیم. بعد از رفتن آن‌ها، دوباره سراغ کتاب اسرارآمیز رفتیم. انگار داشتیم به جاهای حساسش می‌رسیدیم و باید به یک نتیجه‌گیری نهایی می‌رسیدیم. در آخرین تصویر کتاب، به یک آبشار رسیدیم که در «جزیره مه‌آلود» قرار داشت؛ خیلی عجیب و تعجب‌آور بود، چون ما زیاد به آن سمت نرفتیم . در کتاب تصویر دقیق بزرگ‌ترین آبشار بود ما راحت افتادیم . و....... به قلم : مدیسا محمدی https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c