eitaa logo
دانلود
برم که داستان را براتون ویرایش کنمممم
کلاس شروع شده بود لوکا کنارم نشسته بود و با کنجکاوی به همه نگاه می‌کرد. همان‌طور که معلم مشغول مرتب کردن وسایلش بود، فرصت را غنیمت شمردم و نگاهی به هم‌کلاسی‌هایمان انداختم. حالا که دقیق‌تر نگاه می‌کردم، می‌فهمیدم اینجا چه جای عجیبی است. سمت راست من، پسری نشسته بود که انگار همیشه در گوشه‌ای از سایه پنهان می‌شد؛ حتی وقتی نور خورشید به او می‌تابید، سایه‌اش کمی کشیده‌تر از بقیه بود و گاهی تکان‌های عجیبی می‌خورد. چند میز جلوتر، دختری بود که با چشم‌های بسته به دیوارهای کلاس دست می‌کشید؛ انگار صدای آهسته‌ی آجرها و سنگ‌ها را می‌شنید. کمی آن‌طرف‌تر، پسری بود که با هر تکان آرام دستش، مدادها و دفترهای روی میز بغل‌دستی‌اش را بدون آنکه به آن‌ها دست بزند، در هوا به آرامی جابه‌جا می‌کرد. و از همه عجیب‌تر، پسری بود که وقتی پنجره‌ی کلاس باز شد، با لبخند به باد گوش داد؛ انگار باد داشت برایش خبری از بیرون آکادمی می‌آورد. فهمیدم که اینجا فقط مکانی برای کنترل قدرت من نیست؛ اینجا جایی است برای درک همه‌ی نیروهای شگفت‌انگیز . معلم لبخندی زد، کتاب بزرگ و چرمی‌اش را وسط میز گذاشت و گفت: «بچه‌ها، می‌دانم که بعضی از شما نیمه‌ی اول سال را گذرانده‌اید و برخی دیگر تازه به ما پیوسته‌اید. کتاب (راهنمای بیداری نیروهای پنهان) ما، مثل یک نقشه‌ی راه است.» او کتاب را باز کرد. جالب بود، ما در آکادمی سه مدل کتاب داشتیم: کتاب‌های پیوند (برای قدرت‌های حیوانی و گیاهی)، کتاب‌های جریان (برای قدرت‌های محیطی مثل آب و باد) و کتاب‌های عمیق (برای قدرت‌های ذهنی و فیزیکی). معلم ما “کتاب‌های عمیق” را آموزش می‌داد. معلم ورق زد تا به صفحه‌ی ۶۰ رسید. با صدای آرامی گفت: «خب بچه ها صفحه ۶۰ را باز کنید. و گفت اینجاست که یاد می‌گیریم چطور انرژی درونی‌مان را با دنیای مادی پیوند بزنیم.» من با هیجان نگاهی به کتاب انداختم. صفحه‌ی ۶۰ درباره‌ی (طنین آوا) بود؛ اینکه چطور با لرزش صدا، اشیاء را تکان بدهیم یا دیوارها را بشناسیم. تازه آنجا بود که فهمیدم چرا آن دختر، دیواره‌ها را لمس می‌کرد؛ او داشت تمرینات همین فصل را به صورت غریزی انجام می‌داد! در دلم زمزمه کردم: «این کتاب… انگار فقط یک کتاب درسی نیست. این فهرست‌اش، نقشه‌ی شناخت تمام قدرت‌های دنیاست.» در فهرست کتاب دیدم که چقدر تنوع وجود دارد و خیلی برایم جالب بود معلم رو به ما کرد و گفت: «جانان، لوکا؛ شما از میانه‌ی کتاب شروع می‌کنید، اما نگران نباشید. قدرت شما در این آکادمی، چیزی نیست که فقط با خواندن کتاب یاد بگیرید، بلکه باید آن را در جریان زندگی حس کنید.» لوکا زیر لب گفت: «فکر کنم تازه فهمیدم چرا اینقدر اینجا عجیب و غریبه!» من سرم را به نشانه‌ی تایید تکان دادم. ؛ الان من کسی بودم که قرار بود زبان طبیعت را بفهمد و حالا در کلاسی بودم که هر صفحه‌اش، یک راز بزرگ از دنیا را برملا می‌کرد. لوکا هم خیلی خوشحال بود آن هم میخواست با کمک معلم قدرتی را در خودش پیدا کند اول برایش عجیب بود اما بعد خوشش آمد. و....‌..... به قلم : مدیسا محمدی https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c
بفرمایید اینم پارت سیزدهم💖💖
اینم جذب های شما عزیزان از تقدیمی
برم شام بخورم بعد برم بیرون💖💖
بچه ها رفتم مسجد خیلی شلوغ بود جا برای نشستن نبود 😁😁 دیگه عزاداری کردم و بعد مراسم تموم شد بعد دیگه با خانواده رفتیم بیرون 🥰
فردا صبح دو تا پارت میدمممم
وای بچه هااا ۱۲:۶ شد چه زود😁
شبتونننن بخیر 😮‍💨🥱🥱🥱😴😴 خوابای خوب ببنید🌙🌙
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا