هدایت شده از بیگانه.
بی پروا میگریم. گویی تمام آن نقاب های چرکِ خندان از صورتم کنار رفته اند و من، تک مبارز این میدان خود را بازنده میبینم. بازنده در مقابل خودم. اعتراف میکنم، من وا داده ام! من جلوی حریفم بر زانو افتادم و دستهایم را بر زمین کشیده و قطرات اشکهایم را میهمانش میکنم. از این شکستن متنفرم، از این تک نفره جنگیدن و از این ایستادن. حریفم مرا بازی داده، آری و به من نشان میدهد که تکان خوردن از جایم هیچ فایده ای ندارد. در زمین های دیگر مبارزانی را میبینم که از فرط سُرور لباس هایشان را از تن کنده و به هوا پرتاب میکنند. صدایشان گوش خراش است. میدانم. اخر من میمانم و من، که در آن طرف زمین همیشه مایل به ستیز با « من » است و من، که همیشه خورنده ی این بازی بودم.