هدایت شده از شاعرِ آیینهها
هرچی بیشتر به ریسمان شادی چنگ میزنم، رشتههای پوسیدهاش زودتر از هم گسسته میشه. تار و پودش جدا و از هم پاره میشه و من رو پرت میکنه به قعر مرداب غم. دست و پا که بزنم نه بیشتر تو میرم و نه بیرون میام. سردرگمم و معلق بین افسارهای نامرعیای که زایدهی ذهن خودمه. کمکم به چیزی احساس تعلق پیدا میکنم که ازش گریزان بودم. هرچی بیشتر میگذره بیشتر شبیه مرداب میشم: کدر و غیرقابل دیدن گویی که پردهای از اشک دیدهی هر کس که بهم مینگره رو فرا گرفته تا عجیب، دور و غریبه به نظر برسم. دوست داشته نشده اما با این حال امیدوار. چرا که هیچکس به مرداب عشق نمیورزه، اما همه برای دیدن نیلوفرها نزدیکش میشن پس مرداب امیدش رو از دست نمیده شاید که روزی کسی انعکاس زیبایی نیلوفرها رو درون خود مرداب ببینه. من تجسمی از غمم. من مردابی گلآلودم که روزی آبی مقدس درون خودش جای داده بود اما آدما ها گلآلودش کردن. هیچکس نیست که به مرداب نوید پاکی بده. هیچ کس نیست تا به زبون بیاره با وجود راکد بودن آب، مرداب چون آیینهای همهچیز رو نشون میده، چون هیچگاه هیچکس بهش چشم ندوخته. مرداب تجسم غم و مظهر عشقی به زیبای گلهای سمیه. همونقدر زیبا و همونقدر کشنده. همونقدر مقدس و به همون اندازه ناپاک. من هم دیگه دست و پا نمیزنم. کم کم غم به جای خون درون رگهام جریان مییابه و تابش اشعههای ضعیف نور بهم شهامت قد کشیدن چون پیچکی نازک و خودروی میده. من به مرداب بدل میشم، غم رو استشمام میکنم و جای نفس به درون ریه میکشم و رشد میکنم حتی در راهی که فانیان قابل طرد خطابش کنن چرا که به قلب انسان شهامت میبخشه. من و غم قد میکشیم و تبسمه بر لبانمون مقدسه همونطور که زخمهای رو قلبمون هست.
#ماه_نوشت
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_qk6p7h&btn=شاپرک
یه چندخطی برام مینویسید؟