در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشــت پـر مـلال مـا پـرنـده پـر نمی زند
یـکی زشـب گرفتگــان چـراغ بـر نمی کند
کسی به کوچه سـار شـب در سحر نمی زند
نـشسته ام در انـتظار این غـبـار بی سـوار
دریغ کـز شـبی چنین سـپیده سـر نمی زند
-هوشنگابتهاج
توبه کردم که دگر شعر نگویم ز فراق ،
این دلِ توبه شکن با غم عشقت چه کند ؟
؛ پروانهحسینی
درون سینه ام دردی ست خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم ..
غمی آشفته، دردی گریه آلود
نمی دانم چه میخواهم بگویم ..
؛ هوشنگابتهاج
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
بنظرم این قشنگ ترین عکس و متنیه که من تو گوشیم دارم🥲
#تعریف_کن
@farsitweets
؛ ابر میآمد به چشم از دور اما دود بود
آنچه اشک شوق دیدی گریەی بدرود بود ...
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد
کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش
عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد
باغبانا ز خزان بیخبرت میبینم
آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفتهست مشو ایمن از او
اگر امروز نبردهست که فردا ببرد
؛ حافظ
دیوانه نبودی، نه به اندازهی کافی
هر شب ننشستی که خیالات ببافی
بی حدّی غم، شوق رسیدن به تو را برد
هرگز نشود اشک به دیدار تلافی
بعد از تو نفهمید کسی عمق غمم را
من ماندم و یک سینه پر از حرف اضافی
من ماندم و یک حسرت و یک قصهی کوتاه
من ماندم و یک خنده و یک گریه و یک آه
فرق است میان من و تو، ساده بگویم
من بندهی مضمونم و تو بند قوافی…