دنبال خودم میگردم در آنها،برای فرار به ورق های کتابم پناه میبرم و در آغوشم قرارشان میدهم،به آرامی بوی صفحاتش را به ریه خود میفرستم و میگویم شاید هنوز زندگی ارزش گذراندن داشته باشد زیرا کتاب های زیادی هست که باید بخوانم.
به راستی ماندگاری و اثرشان بسیار بالاتر از معاشرت با آدمهاییست که در دنیا،خرید کتاب را اصراف پول خود میدانند.
شاید اگر میدانستن چطور میشود در چند دنیای مختلف،با موضوع های متفاوت زندگی کرد و لذت برد،اجازه نمیدانند که چنین چیز هایی به زبان بیاورند،یا اگر میدانستند چطور میتوان بعد از خستهگی های روز،کتابی باز کرد و درونش غرق شد تا یادش برود قبل آن چگونه بود احوالش.
زمانی که ورق ها پناهت میشوند و زندگی در افکار هزار نویسنده متفاوت عادتت،تازه معنای روزگار را میتوان فهمید.