طفلی تو که من صاحب تاریکیِ زندانتم،تاریکتر من چونکه من چن ساله زندان بانتم ؛
چن وقته فکر رفتی اما تعلل میکنی...
چن سال می رنجونمت اما تحمل میکنی...
بارونشدی ،بند اومدی ؛غمگین شدی، لاغر شدی
انقدر سوزوندم تو رو تا اینکه خاکستر شدی .
-زندان بان[چاووشی]
حتی اگر به اندازه یک وجب سعی میکردی درد دوری را کم کنی؛کل دنیا را پیاده می آمدم تا تو غم هجران نکشی ولی حیف....
#خویش نوشت
دور از تو آنچه سمتِ چپِ سینهی من است
دل نیست بلکه موزهی دردِ معاصر است