ای بیوفا، رسمِ وفا از غم نیاموزی چرا؟
غم با همه بیگانگی باز هم به ما سر میزند...
تو را به قهوه چه حاجت؟ که چشمهای خوشات
دو قهوهخانهی دنجاند اگر که باز کنی!
من اختیار نکردم؛
پس از تو
یار دگر...
به غیر گریه ...
که آن هم ،
به اختیارم نیست ... !