گفت: همدیگر را میشناسید؟
گفتم: روزهایی بود که رویاهای مشترکی داشتیم، حالا اما... غریبه هایی با هزاران خاطرهایم.
- عباس معروفی
من هنوزم منتظرم بیدار شم بفهمم هفت سالمه و منتظر چایی مامانم بودم که خوابم برده..
ولی لعنت به اون غمی که نه میشه به کسی گفت نه میشه محو ش نه حتی نادیده ش گرفت..
فقط میسوزونه..))
دلم هر لحظه از داغی به داغِ دیگر آویزد؛
چو بیماری که گرداند زِ تابِ درد بالین را..
- صائب تبریزی