من هنوزم منتظرم بیدار شم بفهمم هفت سالمه و منتظر چایی مامانم بودم که خوابم برده..
ولی لعنت به اون غمی که نه میشه به کسی گفت نه میشه محو ش نه حتی نادیده ش گرفت..
فقط میسوزونه..))
دلم هر لحظه از داغی به داغِ دیگر آویزد؛
چو بیماری که گرداند زِ تابِ درد بالین را..
- صائب تبریزی
فرار میکنم به سرعت؛لحظه ای بعد پرسیدم که از کِه..؟
هیچ جواب نیافتم جز خود..
من ناامیدانه جسورانه و با تمام ترس و درد و رنج هایم از خود ِدردمندم فرار میکنم.
یقینا پایانی ندارد جز نابودی من و خود و سایه ی مان..
#خویش نوشت