کسی چه میداند من چقدر تلاش کردهام؛ که روحم زیبا بماند وقتی جهان پر از رنج بود!
زیرا در میان ویرانی و رنج، وظیفهی انسان این است که قلبش را به زشتی نسپارد...
–برادران کارامازوف
شاد بودن به مدت بیش از پانزده دقیقه تقریبا ناممکن است. ما نوادگان نسلی هستیم که بیش از هر چیزی نگران بودند.
زلف چون حاشیه بر گرد سرش میپیچید،
در کتابی که بود شرح پریشانی من..
_صائب تبریزی
نه عزیز من، انتظار نداشتم همهچیز درست و بهتر شود، اما انتظار روزهایی به این تلخی را هم نداشتم.