زندگی فقط زمانی قشنگ بود که خونه مامانبزرگ با بالشت و پتو خونه درست میکردیم فارغ از هر غمی.
دارم توی این دریای لعنت شدهی مغزم غرق میشم و هر چقدر تقلا میکنم و دست و پا میزنم که ازش بیرون بیام،بیشتر من رو میبلعه؛ نمیدونم چقدر دیگه قراره ادامه داشته باشه،نمیدونم تا کی باید بزارم تعادلم رو تو دستش بگیره،دنبال راه فرار هستم اما تهش همش پوچ و بیفایدست.
روز ها و ساعت ها،بیتوجه به موقعیت و زمان،به هرچی که هست و نیست فکر میکنم و هزاران افکار مختلف و ترسناک به سمتم هجوم میارن.
نمیدونم برای چی انقدر توسط این جسمی که توی جمجمم قرار داره به بازی گرفته میشم.
گاهی،شاید هم همیشه؛ میخوام فقط ازش دور شم،میخوام نابود شه،میخوام دیگه هیچی یادش نیاد،میخوام دیگه هیچ توانی برای فکر کردن نداشته باشه.
ذهن قفسی هستش که توش بدترین شکنجه ها نصیبت میشه و از هر دشمنی بدتره.
خستم.از تمام افکار و این مغز خستم.