اکنون به نظر میرسد صبور تر شدم،اما چراغی در وجودم خاموش شد که دوست داشتم تا ابد روشن بماند.
میخواستم فریاد بزنم و از او بخواهم که نرود. اما چه حقی داشتم که او را از رفتن بازدارم،وقتی خوشبختیاش در آغوش دیگری بود.
تهش یه جایی بالاخره قبول میکنی که باید رها کنی، نه چون نخواستی، چون نمیشد. چون گاهی علیرغم همه تلاشهات، نمیتونی بعضی چیزها رو تغییر بدی.