من چیزهایی رو با خنده تعریف کردم که ...
زمانی که داشت اتفاق میافتاد مردم و زنده شدم ؛ هر ثانیه شب روز با فکر کردن بهش نفسم توی سینم حبس شد و داشتم خفه میشدم؛
تا یه گوشه خلوت گیر میاوردم بخاطرش اشک میریختم ؛
بخاطرش حتی تا مرز جنون هم رفتم.
من دیگه از یاد رفته نمیبینم،
یعنی چی آخه؟
الان باید تا هفته یِ دیگه صبر کنم،
که خودمم میدونم قراره بفهمم شهاب زنده ست.