eitaa logo
دورهمی2💞
1.1هزار دنبال‌کننده
17.7هزار عکس
6.1هزار ویدیو
4 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
به نظر میرسه حتی در بین حشرات نیز سطوح هوش متفاوت و تفاوت‌های فردی وجود دارد. ‌‌‌‌‌‎‌‎‌ . 🌕 @ajayeb_rangarang 💯
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🙋‍♂خودت همه جای بدنتو لیف کن🙋‍♀ چـند وقـتی دنبال یه لیفی بودم که پشتم و خـوب باهـاش تمیز کنم و چـرکی نـمـونه از لیـفای نخـی و پارچــه ای هـم اسـتـــفاده کردم‌ولی اونجوری که‌میخواستم نشد☹️ ♻️تا‌اینکه‌از این‌لیفای‌ سیلیکونی‌استفاده کردم و الان همه‌بـدنم میدرخشه😍❤️ دوست داری از این خوشگلا داشته باشی؟ پس بزن رو لینک زیر و عضوشو👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3443196024Ca878546615
هدایت شده از تبلیغات دلدار
🎃توصیف ايرانيهای از زبان 🤣🤣🤣🤣 یعنی سالن ترکید از 😁😂😂 تو چرا نخندی؟😉 توم بیا ببین و بخند🥰😁😂😂 میخوام که شب کلی بخندی سریع بزن رو گربه های خندون پست سنجاق شده رو ببین 😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✨ قَصْرُوا الأَمَلَ وَ بَادِرُوا الْعَمَلَ وَخَافُوا بَغْتَةَ الْأَجَلِ 🔅 آرزو را کوتاه کنید و به سوی عمل بشتابید و از فرارسیدن ناگهانی اجل و مرگ بهراسید 🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃 لینک کانال،👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔅 أَثُمَّ إِذَا مَا وَقَعَ آمَنْتُمْ بِهِ ۚ آلْآنَ وَقَدْ كُنْتُمْ بِهِ تَسْتَعْجِلُونَ ﴿۵۱﴾ 🔸 آیا آن گاه که عذاب واقع شد به او ایمان می‌آورید؟ الآن (ایمان آوردید و به جزع و توبه برخاستید)؟ و حال آنکه قبلا عذاب را به تعجیل می‌خواستید. 🔅 ثُمَّ قِيلَ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا ذُوقُوا عَذَابَ الْخُلْدِ هَلْ تُجْزَوْنَ إِلَّا بِمَا كُنْتُمْ تَكْسِبُونَ ﴿۵۲﴾ 🔸 آن گاه به ستمکاران گویند: بچشید عذاب ابدی را، آیا این عذاب جز نتیجه اعمال زشت شماست؟ 💭 سوره: یونس 🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃 لینک کانال،👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
هدایت شده از تبلیغات دلدار
‌ ✍حاج آقا مجتبی تهرانی (ره) فرمود: شب عید فطر زمانی است که مدخلیت و تاثیر روی دعا دارد؛ یعنی هنوز که هنوز است، فرصت از دست نرفته است و امشب از زمان‌های موثر برای اجابت دعاست... دستورالعمل حاجت گرفتن در عیدفطر دستورالعمل حاجت گرفتن در عیدفطر 🌗 [در شب عید فطر] چون نماز مغرب و نافله آن را خواند، دست‌ها را به جانب آسمان بلند کند و بگوید: 👆👆 ‌
هدایت شده از زمزمه عاشقانه
💞🍃ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ💞 قشنگترین قربون صدقه دنیا:😍 قربان مردمک‌های بی‌قرار چشمهایت بروم، قربان غم و شادی ات بروم. تو چه هستی که جز با تو آرام نمی‌گیرم. حتی جای پایی از تو در خاک برای من کافیست. 🍃🍃🍃🌾💞💞 بهم پیام بدین😊 @Roza113 لینک کانال 👇 https://eitaa.com/joinchat/339280200Ce2c4533c9a ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
کانال کلیپ های طنز 😂 و کلیپ های ریوندی😂 😍👇🏼 https://eitaa.com/joinchat/2020933782C120ef4e8f6 کلیپ حسن ریوندی در مورد : و دختران رو🤣🤣🤣 آمپول زدن پرستارا😂کلیپ موهای اونجا و ...😂 حتما باید ببینی 😂😂😂😂😂😂👇🏼 https://eitaa.com/joinchat/2020933782C120ef4e8f6
هدایت شده از تبلیغات دلدار
18094096794939.mp3
99.3K
زنگخور برای موبایلت میخوای ؟🥵‍ 💔‍زنگخور فوق غمگین🥀‍ https://eitaa.com/joinchat/325189949Cbefae36bd5 😈‍زنگخور موبایل آیفون❤‍🔥‍ https://eitaa.com/joinchat/325189949Cbefae36bd5 هرکدوم میخوای بزن روش امروز کلی آهنگ زنگ موبایل داریم بدو تا پاک نشده ❌
🍃🍃🍃🍃🍃🌸🍃 داستان زیبا و جنجالی .... 🍃🍃🍃🌸🍃
دورهمی2💞
🍃🍃🍃🌸🍃 #آرامش ابتدا خودش به سمت مزار رفت و چند لحظه بعد سوار ماشین شد و اجازه داد چند دقیقه به س
🍃🍃🍃🍃🌸🍃 _من؟من قراره چی کار کنم. نذاشتم فعلا چیزی بگه بنابراین سری تکون دادم و گفتم: _مگه قراره این دخترم بیاد؟ چشمای اون دختر با حرص به من دوخته شد اما من توجهی بهش نکردم و حبیب نگاهش بین ما تردد کرد و گفت: _تا آرامش فردا شب نیاد نیمه دوم به دستمون نمیاد. اون دختره چشم وحشی با حیرت گفت: _من؟چرا؟ سینی چای رو سمت ما کشید و گفت: _نیمه دوم مدارک.دست رابط رضاست.مدرک خیلی مهمیه..الان که رضا مرده حاضر به همکاری نیست.من رو هم قبول نمی کنه و تنها به یه شرط راضی به همکاریه. نگاه پر مفهومی به اون دختر کرد و لیوان چایش رو بین دستش گرفت و گفت: _قبول کرد اگه آرامشو ببینه و باهاش حرف بزنه نیمه دوم مدارک رو به دستم برسونه...اون نیمه مهمیه و خیلی خیلی با ارزشه. با اخم به این گفتگویی که اصلا برام لذت بخش نبود نگاه دوخته بودم., _میخوام مدارکو ببینم. سری تکون داد و از روی مبل بلند شد و رفت و چند لحظه بعد با پاکتی بسته بندی شده برگشت و من و آرامش‌ هر دو با حالت گنگی به اون سند نگاه دوختیم. دستام رو مشت کرده و سعی کردم فریادم رو خفه کنم. فریادی که سم خورده بودم سر اون همایون پست فطرت خالی کنم. همایونی که براش بدترین و کثیف ترین برنامه ها رو مورد نظر داشتم و اخ از وقتی که اون پسر رو پیدا کنم و فقط خدا می دونست چه انتقامی از همایون می گرفتم.. این سند دقیقا همون کاغذ مرگ همایون بود. چیزی بود که همایون تموم تلاشش رو کرده بود تا مخفیش کنه و حالا بالاخره به دستم رسیده بود. سند حکم قتل و عام خانواده من توسط همایون و سه تن از شرکای پدرم. سند مرگی که فقط توسط اعضای حلقه امضا می شد و یک اصل مافیایی بود. نفسام رو حبس کردم و از زور دردی که توی قَفسه سینه ام پیچید چشمام رو بستم. اخ همایون...اخ از تو... سه نفر دیگه اصلا مشخص نبود دقیقا کدوم جهنمی هستن و بالاخره مطمئن بودم با تعقیب همایون به اون ها می رسم. اینکه این مدرک به این مهمی دست رضا چی کار میکرد فقط یک راز بود و بس...چون حبیب اظهار بی اطلاعی کرد و گفت که رضا هیچ وقت بهش نگفته ماجرا چیه. تموم شب درد کشیدم. تموم شب صدای جیغ و ناله ها در گوشم تکرار شد و من تصویر سوختن و بدن تکه تکه شده پدرم مقابلم چشمم اومد. بدنی که به وحشیانه ترین شکل ممکن از هم دریده شده بود. در سرم فقط یک صدا وجود داشت: بکش و من بیست سال بود که فقط آدم می کشتم...آدم می کشتم تا انتقامم رو بگیرم و بس!!! فردا شب ،شب جالبی می شد و بالاخره می فهمیدم نفر دوم کیه و بعد تک تک انتقامم رو از همشون می گرفتم. آرامش به چهره دخترک زیبای درون آينه نگاه دوخته و نمیدونستم باید دقیقا چه واکنشی نشون بدم. لبخند یا گریه؟ بی تفاوت یا وق زده؟ مات و مبهوت به آرامشی که من نبودم نگاه دوخته و فکر کردم چقدر زیباتر شدم... آرايشگر به زیبایی هر چه تمام تر صورتم رو با میکاپ نسبتا ملایمی تغییر داده و چشم های درشتم رو با خط چشم درشتی به زیبایی هر چه تمام تر نما بخشیده بود. سرخی لب هام جدا که به رز قرمز طعنه می زد و من امشب آرامشی زیبا شده بودم..گونه هام برجسته و موژه هام فر خورده بود. موهای حالت دار و فرم با انواع روغن ها ثابت مونده و زیر شال حریر سفیدم قرار گرفت بود. ماکسی لیمویی آستين بلند با دامنه خیلی کوتاهی.فیت تنم بود برای اطمینان ساپورت کرم رنگی تن زده تا پاهام مانتو سفید رنگ بی درو پیکری تن زده و مقابل اینه ایستادم و به خودم نگاه کردم. امشب باید به این مهمونی می رفتم؛مهمونی که ورودش برای زوج ها بود. من باید می رفتم تا صحبت کنم و اون باید می رفت تا خودش شاهد باشه. طبق نقشه عمو حبیب برای مهمونی آماده شده بودیم. کیف سفیدم رو در دست گرفته و تلفنم رو از داخل جیبم بیرون کشیدم و شماره اش رو گرفتم. بعد از سه بوق.صدای گیراش بلند شد _بیا پایین. و تماس رو قطع کرد. نفسی کشیده و سعی کردم به خودم مسلط باشم. امشب قرار بود بنا به نقشه عمو حبیب همراه هیولا بشم و عمو حبیب اصرار داشت که من حضورم خیلی مهمه...نفهمیدم چرا ولی هر چی بود جگوار رو قانع کرد. خرامان خرامان از پله ها پایین رفته و چند لحظه بعد اون هیولایی که جذابیت ازش منعکس می شد.سوار بر انودی سیاهش به مقابل نگاه می کرد. کوچکترین نگاهی به من نکرد و با حس بدی سوار ماشین شدم و سوار ماشین شدم و عطر گسش به صورتم کوبیده شد... وای از امشب و وای از حال من...همه درگیر و دار هیجان مهمونی بوده اما من اسیر حس ممنوعه ای که به هیولا داشتم بودم.... ادامه دارد .. 💝@D_hame