eitaa logo
دهـہ شصتے ها
11.9هزار دنبال‌کننده
24هزار عکس
8.1هزار ویدیو
29 فایل
گذری بر دوران ڪودڪی ارسال خاطرات و عکسهاتون😍 @Parham22
مشاهده در ایتا
دانلود
توی ایران اگه یه چک بدون امضا پیدا کردی این امضا رو پایینش بزن ببر بانک، به احتمال ۹۹% پاس میشه🚶🏻‍♂️😁 دهہ شصتےها @dahee60
عمیقا دلم میخواد برگردم به روزایی که طفلی بیش نبودم و هیچی از زندگی حالیم نبود :(( دهہ شصتےها @dahee60
قدیم‌ترها مه سرما سرما بود و باران می‌زد و برف می‌زد و هوا این طور مه سرب نبود، ما بودیم و یک کُرسیِ گرم در خانه عزیز و یک دیگ آش گرم.دور تا دور مینشستیم و میگفتیم و می‌خندیدیم و بزرگترها تعریف می‌کردند… قدیم‌ترها دور آن کُرسیِ، زیر لحاف چهل تیکه که هر تکه‌اش قصه‌ای داشت و فقط عزیز بلد هر قصه‌اش بود. کوچیکترها بازی‌هایی میکردند که هنوز در خاطرمان مانده.بیرونِ کرسی سرمای سخت بودو زیر کرسی آن امنیتی به تو برمی‌گشت که سال‌هاست دریغ شده. شمارا نمی‌دانم اما من هربار کرسی می‌بینم احساس امنیت می‌کنم.کرسی به نوعی معکب زندگی بود،بگذار حالا فراتر بروم:هربار کرسی می‌بینم حس میکنم آدم هنوز زنده است. دهہ شصتےها @dahee60
فارغ از غوغای این شهر شلوغ خانه ای جویم که دل آرام‌گیرد اندر آن خانه ای سرشار زِ عطر سادگی پر زِ گلدان های پشت پنجره خشت خشتش رنگ زیبای صفا خانه ای در کوچه باغ خاطره ... تبریز اسکو، روستای کندوان 📍 دهہ شصتےها @dahee60
خوشحالم که به جای فیفا با توپ دولایه بازی کردم دهہ شصتےها @dahee60
دوست دارم برگردم به زمانی که ملاک برتری این شکلی بود .😅😅🤣 دهہ شصتےها @dahee60
طالع بینی دهه شصتی ها دهہ شصتےها @dahee60
مادر بزرگ هميشه می‌گفت، همه چيز درست می‌شود … و همیشه بعدش، نگاه می‌کرد به آسمان و می‌خندید … حتم دارم چیزهایی درباره خدا می‌دانست … که ما بی‌خبر بودیم. دهہ شصتےها @dahee60
کیا داشتن؟؟😁😁😁 دهہ شصتےها @dahee60
وسایل قدیمی فقط یه وسیله نیستن ،یه حسِ ،یه دوره ی زندگی ،یه خاطره اس که با دیدنشون پرت میشیم تو اون روزا …🌱 دهہ شصتےها @dahee60
دهـہ شصتے ها
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_بیست_نه اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. مراسم خاکسپاری ختمش
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. گفتم خانوادت ازمن خوششون نمیادمشکل من نیست فهمیدی..گفت رفتارتوباعث شده یکیش همین الان عموم مرده ولی توبه بهانه های الکی تو مراسمش شرکت نمیکنی خب بابام زن عموم بچه هاش که خرنیستن میفهمن از قصد نمیای،گفتم روزاولی که امدی خواستگاریم بهت جواب نه دادم ولی اصرارکردی ومنوبه زورنامزدخودت کردی باید فکر اینجاشم میکردی..بااین حرفم عصبانی شدگفت اهاااان پس بگو خانم هنوز به فکرعشق سابقش امیرخان!چیه هنوزم باهاش درتماسی هرزه؟گفتم خفه شو اون انقدرمردبودکه وقتی فهمید تو اشغال امدی توزندگیم بکشه کنارکاش توام اندازه اون شعور و معرفت داشتی،حرفم تموم نشده بودکه سیلی محکمی زدتودهنم گفت توغلط میکنی ازپشت به مردغریبه درمیای ازش دفاع میکنی پس حدسم درست بودهنوزم به فکرشی؟منتظری بیاد نجاتت بده؟ولی کورخوندی من بلای سرت میارم که خودت التماسم کنی بیام بگیرمت،،ابوالفضل انقدرعصبانی بودکه ازش ترسیدم گفتم بروبیرون..بهم نزدیک شدیه دستش گذاشت رودهنم یااون یکی دستشم ازپشت بغلم کردبه زوربردم توخونه،انقدر زورش زیاد بودکه نمیتونستم ازخودم دفاع کنم…یاداوریشم اذیتم میکنه.... ادامه در پارت بعدی 👇 ‌‌‌ ┅┅┄┄❥┄┄┅┅