eitaa logo
دهـہ شصتے ها
11.9هزار دنبال‌کننده
24هزار عکس
8.1هزار ویدیو
29 فایل
گذری بر دوران ڪودڪی ارسال خاطرات و عکسهاتون😍 @Parham22
مشاهده در ایتا
دانلود
دلم برای خانه‌ی قدیمی‌مان برای برگ‌های زرد و خیسِ کف حیاط برای عطر دیوارهای باران خورده برای سادگی کودکی‌هایم و برای تمامِ آرزوهای کوچک و قشنگی که داشتم تنگ شده... دهہ شصتےها @dahee60
😊تلویزیون قدیمی دهہ شصتےها @dahee60
😄اپل واچ دهه شصتی ها لامصب خیلی کلاس داشت دهہ شصتےها @dahee60
😊سال ۱۳۴۹، زمانی که برج آزادی احداث میشد دهہ شصتےها @dahee60
😊سال ۱۳۳۵ اصفهان بازار مسگرها دهہ شصتےها @dahee60
😊نمکی های قدیمی تهران - سال پنجاه و چهار دهہ شصتےها @dahee60
😊ساعت جیبی طلای بابابزرگ دهہ شصتےها @dahee60
😊جواد عزتی زمانی که نمایش خیابانی اجرا میکرد دهہ شصتےها @dahee60
😊فیلم سینمایی خواستگاری با بازی هادی اسلامی ،ثریا قاسمی و اسماعیل محرابی سال ۶۸ دهہ شصتےها @dahee60
دهـہ شصتے ها
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_سی_یک اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. اون روزبرای اینکه من
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. مامانم مدام ازش تشکرمیکردبه من میگفت ببین چقدر دوست داره مشکی عمومش تنشه ولی رفته برای تو خریدکرده..دیگه خبرازدل من بدبخت نداشتن..اصلا دوست نداشتم ببینمش به زور بهش سلام کردم وازترس مامانم ازش تشکر کردم رفتم تو اناقم نیم ساعتی گذشته بود که ابوالفضل در زد امد پیشم بی توجه بهش خودم باکتابهام سرگرم کردم که امدکتاب ازدستم گرفت گفت کاری نکن نذارم دیگه مدرسه بری نتونی دیپلمت بگیری...بانفرت نگاهش کردم گفتم توکه هربلای تونستی سرم اوردی دیگه چی ازجونم میخوای گفت محبت عشق دوستداشتن ..پوزخندی بهش زدم گفتم رودل نکنی اصولا اینارو تقدیم کسی میکنی که دوستش داری نه کسی که ازش متنفری،یهو مچ دستم گرفت گفت ببین بامن سرلجبازی بازنکن برات خیلی گرون تموم میشه..از جاش بلندشدگفت باشه انگارخودت میخوای مثل یه برده باهات رفتارکنم..ازش متنفربودم دست خودم نبودبعدازاین ماجرا ابوالفضل رفت دیگه نیومدخونمون حتی بهم زنگ پیامم نمیداد... ادامه در پارت بعدی 👇 ‌‌‌‌‌‌ ┅┅┄┄❥┄┄┅┅ 🆔️
دهـہ شصتے ها
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_سی_دو اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. مامانم مدام ازش تشکرم
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. روزهاگذشت تاچهلم عمومش شد ایندفعه دیگه نمیتونستم بهانه بیارم نرم به ناچارهمراه خانوادم رفتیم مراسمش،خانواده ابوالفضل چشم دیدنم رونداشت اصلاتحویلم نگرفتن البته برای منم مهم نبودولی مامانم خیلی حرص میخورد..دوماهی ازچهلم عمومش گذشته بودکه گوهرخانم زنگزدگفت ابوالفضل اصرارداره عقدکنن خانواده عموشم مشکلی بااین موضوع ندارن‌ وقول قرار عقد رو گذاشتن البته مراسم نداشتیم فقط باید میرفتیم محضر..یادمه سه روزمونده بودبه عقدکه مامانم زنگ زدبه گوهرخانم گفت اگرصلاح میدونیدشیرین ببرید دکترنامه سلامتش بگیرید منو میگیدانگاربرق گرفته بودم..نمیدونم چی بینشون رد بلدشدولی من داشتم سکته میکردم به ناچار پیام دادم به ابوالفضل گفتم باید ببینمت اونم انگارفهمیده بودجریان چیه چندتااستیکرخنده برام فرستادگفت اهاا الان یادمن افتادی خودت حلش کن..به ابوالفضل گفتم این بلا تونامردسرم اوردی چرا الان داری نازمیکنی گفت این مسائل زنونست به من چه؟!بعدش مگه مامانم من این پیشنهاد داده که من برم بهش بگم چرا زنگزدی؟!ننه خودت بهت اعتماد نداره!!من چکار کنم... ادامه در پارت بعدی 👇 ‌‌‌‌‌‌ ┅┅┄┄❥┄┄┅┅
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا