یادش بخیر اونوقتا، لحاف تشکامونو اینجوری یه گوشه اتاق میچیدن، مام کرم داشتیم بریم از اون بالا مسابقه پرش بدیم
آخرشم آوار میشد رو سرمون و کتک نوش جان میکردیم
دهہ شصتےها
@dahee60
او قدیما هوا که سرد میشد ننه باباهامان برای ما دهه شصتیا همچین کاپشنی میخریدن میگفتن چند سال دیگه اندازت میشه😐
دهہ شصتےها
@dahee60
ترشیهای مادربزرگ اصلا چیز دیگهای بود
برای هرکدوم از بچههاش هم یه شیشه حاضر میکرد میگفت: مادر برای شمام ترشی گذاشتم با خودتون ببرین...😍
دهہ شصتےها
@dahee60
بیا برگردیم به قدیم ترها
نه آنقدر دور که توی قحطیِ زمانِ احمدشاه بیوفتیم
نه آنقدر نزدیک که سیاهچاله یِ دیوارهایِ مجازی عشقمان راقورت بدهــد....
حوالیِ دهه یِ شصت یا پنجــاه....
تویِ یک شبِ"برف تا کمــر باریده"
دست به دستمان بدهندُ برویم پیِ زندگیمــان....
راستش"دوستت دارم"هایِ با قابلیت ویرایشِ این زمان به دلم نمی چسبــد....
#فاطمه_صابری_نیا
دهہ شصتےها
@dahee60
مادربزرگم آخرِ همهی تلفنهایش میگفت:
کاری نداشتم که!
زنگ زده بودم صداتون را بشنوم
ما هم که جوان و جاهل،
چه میدانستیم صدا با دل آدم
چه میکند...♥️
دهہ شصتےها
@dahee60
دهـہ شصتے ها
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_سی_سه اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. روزهاگذشت تاچهلم عموم
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_سی_چهار
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
با تمام نفرتی که ازابوالفضل داشتم ولی یه جورای راست میگفت مامانم مقصربود
البته تقصیرم نداشت بعد از ماجرای دختر ملوک خانم یه جورای چشمم ترسیده بود..چهار سال پیش دخترملوک خانم بایه پسر از یه شهردیگه عروسی کرد بعد از یکسال به مشکل خوردن خواستن جدابشن خانواده پسرانقدرخدانشناس بودن که هرچی نشستن گفتن این وقتی عروس ماشده دخترنبوده مابرای حفظ ابروی پسرمون چیزی نگفتیم وبعد از اون ماجرا ملوک خانم به هرکس که میخواست دخترش شوهربده پیشنهاد میدادببرش دکتر نامه سلامتش بگیره که بعدابه مشکل نخورن..خلاصه بااینکه غرورم اجازه نمیداد ولی برای حفظ ابروی خودم خانوادم شروع کردم به التماس کردن ابوالفضل که مامانش ازاین کارمنصرف کنه..وانقدرخواهش کردم خودم روخارخفیف کردم که ابوالفضل راضی شدخودش به مامانم زنگ بزنه بگه احتیاج به اینکارنیست واین موضوع هم به خیرخوشی حل شد،ازاینجابه بعدزندگیم دیگه تسلیم سرنوشت شدم گفتم چه بخوام چه نخوام ابوالفضل شوهرمه نمیتونم ازش فرارکنم پس بهتره باهاش کناربیام که حداقل اینده خودم خانوادم روخراب نکنم...
ادامه در پارت بعدی 👇
┅┅┄┄❥┄┄┅┅
دهـہ شصتے ها
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_سی_چهار اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. با تمام نفرتی که از
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_سی_پنج
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
حداقل اینده خودم خانوادم روخراب نکنم وبعدازعقدامیروخاطراتش روفراموش کردم
ورفتارم کلاعوض شدطوری که همه متوجه این تغییررفتارشدن،ابوالفضل گاهی میگفت سرت به جای خورده عقلت امده سرجاش!!!بامامانم میرفتیم خریده جهیزیه انقدرباذوق وسایلم میخریدم که هرکس نمیدونست فکرمیکردازاول عاشق ابوالفضل بودم برای رسیدن بهش شروع زندگی جدیدم دارم لحظه شماری میکنم..پدرم بنده خدادرحدتوانش بهم جهیزیه دادوبعدازگرفتن دیپلمم قول قرارعروسی گذاشتن..روزخواستگاری خانواده ابوالفضل قول داده بودن برام خونه ی مستقل بگیرن ولی نزدیک عروسی زدن زیرحرفشون گفتن دو سه سالی تو زیر زمین خونشون زندگی کنم تاپولامون جمع کنیم باکمک باباش خونه بخریم..گوهرخانم میگفت چرا میخواید پولتون بدید دست صابخونه ماهانه ام کلی کرایه الکی بدید چندسالی سختی بکش بعد برو خونه خودت،زیرزمین خونه گوهرخانم۶تاپله میخورد دم در ورودی چند تا کابینت زده بودن که میشداشپزخونه بعدش یه فضای۲۰متری بود که میشد پذیرایی ته زیرزمینم یه اتاق۱۲متری بودکه میشداتاق خواب زیر راپله ام یه سرویس کوچیک بهداشتی بودکه دست شویی حموم باهم بود..
ادامه در پارت بعدی 👇
┅┅┄┄❥┄┄┅┅
نمای زیبایی از آبادان و پالایشگاه آن در دهه ۴۰ شمسی
قسمتی از پالایشگاه بزرگ آبادان در کنار رودخانه اروند و کارون قرار دارد.
دهہ شصتےها
@dahee60
گونیا ، نقاله و خط کش چوبی قدیمی
البته خط کش ها کاربری دیگه داشتند که خیلی ها نوش جان کرده بودند😐😅
دهہ شصتےها
@dahee60