. ۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫٭ ִ 𖤐 ۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫٭ . ۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫ ۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫٭ . ۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫٭ . ۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫
. ۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫٭ ִ 𖤐 ۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫٭ . ۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫ ۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫٭ . ۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫٭ . ۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫
زندگی همیشه قرار نیست در بزند؛
گاهی باید از پشت همین دیوارهای سرد پنجرهای ساخت.
گَهی گریان ، گَهی خندان ، گََهی چون اَبر سرگردان ،
گَهی عاقلتر از عاقل ، گَهی نادانتر از نادان..!
. ۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫٭ ִ 𖤐 ۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫٭ . ۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫ ۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫٭ . ۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫٭ . ۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫
اشک چشمها را همه دیده و با آن همدردی میکنند، اما چه کسی هق هقهای روح من را شنیده است که در سرسرای اندوه به این سو و آن سو میدود و باز به جایی نمیرسد؟