چه گناهی کردهام
که در خوابم هستی، در بیداریام نه
در قلبم هستی، در چشمم نه
در سرم هستی و در آغوشم نه؟
تو می گذری زمان می گذرد
چه کنم با دلی که از تو توان گذشتنش نیست؟
اگرچه از تو دورم و غمگین، اما گاهی شب ها صدای درونم تا صبح اسم تورا فریاد میزند.
درخیالم امدی محکم بغل کردم تورا
بی وفا این امدن در عالم رویا چرا؟
. ۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫٭ ִ 𖤐 ۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫٭ . ۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫ ۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫٭ . ۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫٭ . ۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫
روزگار به کامم نیست
چون دیگر روی تورا نمیبینم
روزگار به کامم نیست
چون تو رفتی و من ماندم
روزگار به کامم نیست
چون هنوز هم میخواهمت
روزگار به کامم نیست، اما
باز هم تورا می طلبم..
حسی عجیب و پیچده درونم هست که نمیتوانم به هر زبونی جز گریه توصیفش کنم