حسی عجیب و پیچده درونم هست که نمیتوانم به هر زبونی جز گریه توصیفش کنم
یار وداع میکند، تاب وداع یار کو؟ وعده وصل میدهد، طاقت انتظار کو؟
تو را در چشم میخواهم، نه در خواب
که بیداری برایم هست بیتاب
مثل شربت های تلخ کودکی هایم شدی
ناگوارایی ولی من را مداوا میکنی
از تو گفتم غزلی تازه که جانان منی
نوش داروی دل و قلب پریشان منی
ای همه دار و ندار دل غمدیدهی من
باش با من که تو آغاز و پایان منی