برای انسانبودن زیادی ناکافی هستم.
دوست داشتم گل بابونهای باشم که با بوسهی خورشید، روزهایش گرم میشد. ابری نرم که در آغوش باد، سفر را تجربه میکرد. درختی کهنسال که آرزوهای کودکان را میشنید و با لبخندی به بازی آنها نگاه میکرد. نور خورشید که امید را به زمین میبخشید. آهنگ موردعلاقهی یکفرد که لحظات را با آن زندگی میکرد. کتابی که کلمات محزون را در آغوش گرفته بود. یک روح، یک قلب، چشم، پروانه. دوست داشتم هر چیزی باشم جز آدمیزاد اندوهگین.
آنقدر همه چیز را تحمل کردهای که دیگران
یادشان رفته در سینهی تو هم قلبی هست.
اِما.
من نگفتم دوستش دارم اما وقتی قلبش از سیاهی تاریک تر بود کنارش ماندم درحالی که عاشق نور بودم!
میدونید همه میگن
پایان شبهِ سیهَ سِپید است.
ولی اونای که توی شبه سیه چشمای قشنگشون رو برای همیشه میبندن چی؟!
سپیدنمیشه شب سیه برای اونا که(:
«تنهایی چیزهای زیادی به انسان میآموزد
اما تو نرو؛ بگذار من نادان بمانم.»
ناظم حكمت.