گاهی احساس میکنم سرزمینی همانند انیمیشن "درون و بیرون" در کالبدم وجود دارد.نه در ذهنم، بلکه در قلبم..
باهر بار شکستن قلبم یکی از ساختمان های این سرزمین فرو میریزد، ریزشش را احساس میکنم.هنگام ریختن، بغضی گلویم را میگیرد انگار میخواهد خفه ام بکند و آدم ها نمیفهمند چه بلایی بر سرم آوردند. میگذرند گاهی با یک ببخشید؛ غذر خواهی که چیزی را درست نمی کند، چیزی را ترمیم نمیکند اما شاید با تکرار نکردنش دیگر چیزی فرو نریزد، با ابراز احساسات و نشان دادن پشیمانی.شاید با یک آغوش سرزمین های نو و رنگی جدیدی پدید اید.
#الی_نویس
خیلی وقته کسی برام گل نخریده،
خیلی وقته کسی نگفته دلم برات تنگ شده،
خیلی وقته کسی نگفته بیا ببینمت،
خیلی وقته کسی بغلم نکرده،
خیلیوقته کسی سعی نکرده خوشحالمکنه.