پسریخواهمداشتبهتومانند،
وبالبخندبرایشتعریفخواهمکرد:
«کهچقدرپدرشرادوستدارم»
مشترک گرامی، آخرین امتحان پایه نهم تموم شد
ولی صبر کن بذار یه چیزی بهت بگم...
اون آخرین باری بود که با هم تو یه کلاس نشستیم و از پشت سر هم غیبت میکردیم. آخرین باری بود که معلم میگفت "بسه دیگه" و ما بازم حرف میزدیم. آخرین باری بود که زنگ تفریح با هم دویدیم تو حیاط و قایم باشک بازی کردیم و صائمی داد زد "ندوین".
از فردا دیگه هیچکی نمیاد بگه "خوابم میاد"، هیچکی نمیاد بگه "این سوالو جواب دادی؟"، هیچکی نمیاد بگه "بذار ببینم چاپ کردی؟". دیگه خبری از اون ناخنگیری نیست که بین بچهها دست به دست میچرخید، خبری از اون مافیای مسخرهای نیست که آخرش همه به هم میگفتیم "تو مافیایی"، خبری از اون دعواهامون سر شوفاژ نیست که تهش میخندیدیم و بیخیال نمیشیدی
رفیق، اینا تموم شدن. ولی بدون که اگه یه روز دلت برام تنگ شد، فقط کافیه یه زنگ بزنی. منم همونم، همون که تو باهاش برای کی پشت بده به شوفاژ دعوا میوفتادیم. همون که تو مافیا همیشه اول میکشتت.
حالا دیگه هرکی یه راهی میره، یه مدرسهای، یه کلاسی. شاید دیگه نبینمتون، شاید ببینم ولی نه مثل قبل. ولی این خاطرات میمونه برامون، همونهایی که تو ذهنمون حک شدن.
#عوامل_پشت_صحنه.