پسریخواهمداشتبهتومانند،
وبالبخندبرایشتعریفخواهمکرد:
«کهچقدرپدرشرادوستدارم»
مشترک گرامی، آخرین امتحان پایه نهم تموم شد
ولی صبر کن بذار یه چیزی بهت بگم...
اون آخرین باری بود که با هم تو یه کلاس نشستیم و از پشت سر هم غیبت میکردیم. آخرین باری بود که معلم میگفت "بسه دیگه" و ما بازم حرف میزدیم. آخرین باری بود که زنگ تفریح با هم دویدیم تو حیاط و قایم باشک بازی کردیم و صائمی داد زد "ندوین".
از فردا دیگه هیچکی نمیاد بگه "خوابم میاد"، هیچکی نمیاد بگه "این سوالو جواب دادی؟"، هیچکی نمیاد بگه "بذار ببینم چاپ کردی؟". دیگه خبری از اون ناخنگیری نیست که بین بچهها دست به دست میچرخید، خبری از اون مافیای مسخرهای نیست که آخرش همه به هم میگفتیم "تو مافیایی"، خبری از اون دعواهامون سر شوفاژ نیست که تهش میخندیدیم و بیخیال نمیشیدی
رفیق، اینا تموم شدن. ولی بدون که اگه یه روز دلت برام تنگ شد، فقط کافیه یه زنگ بزنی. منم همونم، همون که تو باهاش برای کی پشت بده به شوفاژ دعوا میوفتادیم. همون که تو مافیا همیشه اول میکشتت.
حالا دیگه هرکی یه راهی میره، یه مدرسهای، یه کلاسی. شاید دیگه نبینمتون، شاید ببینم ولی نه مثل قبل. ولی این خاطرات میمونه برامون، همونهایی که تو ذهنمون حک شدن.
#عوامل_پشت_صحنه.
دَمـان ؛
سلام
آخرین امتحان هم دیروز تموم شد .
با اینکه کل سال میگفتم روز اخر میشینم زار میزنم ولی پیش هم نبودیم با این حال یه خداحافظی برای شروعی تازه رو دوشم سنگینی میکرد .
سه سال...، نمیدونم چطوری به این زودی سه سال گذشت و نمیدونم چطوری با یه متن قراره خداحافظی کنم . نمیدونم چطوری سه سال از بهترین سال های عمرم رو کنار شما توصیف کنم .یادمه هفتم که بودم اوضاع خیلی خسته کننده بود من لحظه شماری میکردم مدرسه تموم شه ولی دوستی با شما هشتم و نهم رو برام عوض کرد .هشتم برای من کلی حال خوب بود ،کلی خنده ، کلی دوستی های جدید . با اینکه نهم زیاد پیش هم نبودیم ولی خوش گذشت .
ما این سه سال خاطره های بی نظیری داشتیم که نمیدونم از کجا باید شروع کنم از مافیا بازی کردن بچه هاو سرو صداها و دعواهای از روی دوستیشون بگم یا از تقلب کردنامون سر امتحانا یا اون زنگ تفریح بارونی که عین بچه ها داشتیم عمو زنجیر باف بازی میکردیم یا داستانهایی که فقط خودمون جریانشو میدونستم لازمه که از زنگ تفریح هایی که از خستگی کلاس روی زمین پخش میشدیم هم بگم یا منتظر بودن داخل سالن برای اینکه زنگ تفریح دور هم جمع بشیم حالا که فکرشو میکنم خاطره های زیادی باهم داریم
ما باهم سر کلاسا درحالی که چیزی از درس نمی فهمیدیم ریز ریز میخندیدیم و پچ پچ میکردیم ما حتی با خوندن یه شعر و دست زدن باهاش تو سال نهم خوشحال بودیم و هیچ توجهی به نگاه های متعجب بچه ها نمی کردیم . کلاس ما داخل مدرسه جوری بود که اگه معلم نمیومد مدرسه رو هوا بود .اردوی سال هشتم که این خاطره هارو بی نظیر میکنه .
حالا که میخوام خداحافظی کنم دلم برای تک تک شما جدا جدا تنگ میشه
ریحانه دلم برای کنار تو نشستن و ریزریز خندیدنامون تنگ میشه .
الناز دلم برای حامی بودنت و اینکه در هر شرایطی هوامونو داشتی و بهمون آرامش میدادی تنگ میشه
فاطمه زهرا دلم برای خنده های قشنگت که با دیدنشون منم میخندیم تنگ میشه
وعسل دلم برای اون موقع هایی که سعی میکردی با شوخی هات مارو بخندونی تنگ میشه .
دوران راهنمایی تموم شدولی خاطره هاش تو سرم میچرخه باورم نمیشه که دیگه قرار نیست باهم خاطره بسازیم و یه مسیر مشترک رو باهم طی کنیم . ما تو این سه سال باهم بزرگ شدیم . دلم برای تک تک اون لحظه هایی که با خاطرات زیبامون گذشت تنگ میشه .دلم برای خودتون و مهربونیاتون تنگ میشه .بیاین قول بدیم هیچ وقت همدیگه وخاطراتمون رو فراموش نکنیم به امید دیدار دوباره ی روی ماه شما
دوستدار شما و خاطراتتون مهدیس