توذهنم که باخودم حرف میزنم خوب حرف میزنم،اما تامیام حرفمو بگم مردم ازم بدشون میاد.
امروز که خونه مادر بزرگم بودم خیلی رندوم رفتم دم در، به هیچی فکر نکردم، ذهنم خالی بود، فقط به آدما نگاه کردم،داشتن عادی زندگی میکردن،حالشون خوب یابد بود، توخودشون ریخته بودن، نور افتاب مثل شیار از لای درختا افتاده بود زمین، ماشینا حرکت میکردن،باد میومد، زندگی جریان داشت، فقط فهمیدم که باید به ذهنم استراحت بدم، به هیچی فکر نکنم، فقط به زیبایی که دورمه نگاه کنم و حتی اگرم نیست خودم بسازمش.