"حس میکنم یکی قلمم رو ازم گرفته،دونصف کرده،
زیر پاهاش انداخته و تا میتونسته لگدمالش کرده.
نمیگم دیگه استعدادی ندارم، متأسفانه برعکس!الان
خیلی قویتر شده...و خب مشکل همینه؛ چون افکارم
خیلی بیشتر و قدرتمندتر شده،جوری که بعضی وقتا
دلم میخواد سرشون داد بزنم و بگم:هی! خفهشید و
توی صف کوفتی قرار بگیرید! نوبت به همتون
میرسه. ولی خب مگه گوش میدن؟ طوری سمتم
هجوم میارن که نمیتونم مرتبشون کنم و همین میشه
که دستم به قلم نمیره و دیگه نمیتونم هیچ فاکینگ
کلمه ای رو روی ورقه پیاده کنم."
+ چرا همه از زیبایی و بینقص بودنِ چشم ها
حرف میزنن؟
_ چرا حرف نزنن؟ بینقصتر از چشمها هم مگه
داریم؟ اونها دریچه ی روح ما هستند، احساساتِ
مارو صادقانه بروز میدن...آه چرا دارم اینا رو میگم؟
راستشو بگو.
"مکث کرد "
_ باز داری وادارم میکنی تا به حرف بیام یا واقعاً
برات سواله؟
"نیشخندی زد و گفت"
+شاید هر دو؟.خوبه خودت هم میدونی
صدات مسکنه...اوه
ولی من جدی بودم! انسان ها اصلا درکی از
دست ها نبردن.
_ برام راجع بهشون حرف بزن.
+ اما من از متفاوت بودن بیزارم، کاش
میشد مثل بقیه ی آدم ها به دنیا نگاه
کنم.
_ اشتباه نکن اسم اونها آدم نیست، فقط
انسانهاییاند که صرفاً به ظاهر توجه
میکنند.
+و همین باعث شده زندگی آسودهای
داشته باشند.
_متفاوت بودنت تورو عزیز کردهی من کرده
پس دیگه به همرنگ جماعت شدن فکر
نکن که مجبورم با کلتهام آشنات کنم.
+ولی هیونگ، الان که فکر میکنم دستها
همیشه خالق نیستند...
_ ادامه بده.
+ خب.. اونها میتونن با نوازش کردن
مرهم زخم بشن ولی میتونن زخم هم
بزنن، قابلیت خلق کردن رو دارن ولی کم
هم دست به نابودی نزدن.
_پس یعنی از حرفت پشیمون شدی؟
+نه! ولی این به این معناست که چشم ها
هم باید محکوم بشن چون اونها هم میتونن
ظالم باشن، چشم ها ...میتونن طوری بهت
نگاه کنن که حس کنی با ارزشترین چیز
توی دنیایی،و گاهی وقتها هم ممکنه...حسی
رو بهت منتقل کنن که بگی هی؟ فرق من
با آشغال چیه پس؟ میدونی داستان چشم
ها فرق داره... آخه برای هر کس یه
کهکشان متفاوت رو درون خودش جا
داده.
_ آه پس موضوع بحث امشبمون جور شد)
+آه خدای من، چرا انقد بدبختم اخه؟
_ باید بگم ایندفعه باهات موافقم، واقعاً
بدبختی میدونی چرا؟
"با تعجب و عصبانیت بهش نگاه کرد"
_ چون خودتو نداری و آه حیف شد که از
داشتن خودت محرومی ولی من خیلی
خوشبختم که دارمت پس بشین برای این
موضوع تا میتونی گریه کن.
+هی تو، کی بهت گفته خوشبختی؟ تو هم
خودتو نداری ولی من دارمت. اگه اینجوری
باشه که من از تو خوشبختترم آیکیو.
_حاضرم شرط ببندم من خوشبختترم.
+اشتباه نفرمایید خوشبختی از منه.
_نه من.
_پس این چی؟
+ از کار با اشیاء خیلی لذت میبرم پس
نمیخواد نگرانش باشی، درستش میکنم.
_ باز داریم میزنیم جاده خاکی حواست
هست؟
+ خب مگه دروغه؟ ترجیح میدم با انواع
اشیاء و لوازم درگیر بشم تا انسانها.
حداقل اونا قرار نیست پا در بیارن و
برن.منم افکار سمیمو تخلیه میکنم.
_ هم انسان ها یه روز دست به ترک کردن
میزنن، هم وسایل و لوازم نازنینت یه روز
خراب میشن. دلتو به چی داری خوش
میکنی؟
+آها! یعنی داری میگی هیچ چیزی تو این
دنیا موندنی نیست؟
_دارم میگم هیچ چیزی تو این دنیا موندنی
نیست.
+پس این شامل تو هم میشه ؟
_ شاید شامل منم بشه.
+ از رک بودنت متنفرم.
خاک خورده بود.
شرط میبندم توی این یکسال هیچکس
بهش سر نزده بود. نه همسرش، نه دختر
هاش. بعد از یکسال دوباره همه پیشش
جمع شده بودن. حتیٰ یه نفر هم آب
نیاورده بود تا تمیزش کنه؛فقط به فکر
شکم خودشون بودن.
هوا ابری شد.
استرس گرفتن.
نه برای اون بلکه بازم برای خودشون.
بارون گرفت.
بازم ترسیدن.
نه برای اون بلکه بازم برای لباس های قیمتی
خودشون که یه وقت خیس و کثیف نشه.
تنهاش گذاشتن.
رفتن.
بارون شروع به باریدن کرد.
اون به جای تمام موجودات دو پا سنگ قبرش
رو تمیز کرد و براش اشک ریخت. ابرها باهاش
موندن تا تنها نشه.