eitaa logo
𝖣𝖺𝗋𝗄𝖾𝗌𝗍 𝖲𝗇𝗈𝗐𝖿𝗅𝖺𝗄𝖾
4 دنبال‌کننده
3 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
+ اما من از متفاوت بودن بیزارم، کاش می‌شد مثل بقیه ی آدم ها به دنیا نگاه کنم. _ اشتباه نکن اسم اونها آدم نیست، فقط انسان‌هایی‌اند که صرفاً به ظاهر توجه می‌کنند. +و همین باعث شده زندگی آسوده‌ای داشته باشند. _متفاوت بودنت تورو عزیز کرده‌ی من کرده پس دیگه به همرنگ جماعت شدن فکر نکن که مجبورم با کلت‌هام آشنات کنم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
+ولی هیونگ، الان که فکر می‌کنم دست‌ها همیشه خالق نیستند... _ ادامه بده. + خب.. اونها می‌تونن با نوازش کردن مرهم زخم بشن ولی می‌تونن زخم هم بزنن، قابلیت خلق کردن رو دارن ولی کم هم دست به نابودی نزدن. _پس یعنی از حرفت پشیمون شدی؟ +نه! ولی این به این معناست که چشم ها هم باید محکوم بشن چون اونها هم میتونن ظالم باشن، چشم ها ...میتونن طوری بهت نگاه کنن که حس کنی با ارزش‌ترین چیز توی دنیایی،و گاهی وقت‌ها هم ممکنه...حسی رو بهت منتقل کنن که بگی هی؟ فرق من با آشغال چیه پس؟ میدونی داستان چشم ها فرق داره... آخه برای هر کس یه کهکشان متفاوت رو درون خودش جا داده. _ آه پس موضوع بحث امشبمون جور شد)
+آه خدای من، چرا انقد بدبختم اخه؟ _ باید بگم ایندفعه باهات موافقم، واقعاً بدبختی میدونی چرا؟ "با تعجب و عصبانیت بهش نگاه کرد" _ چون خودتو نداری و آه حیف شد که از داشتن خودت محرومی ولی من خیلی خوشبختم که دارمت پس بشین برای این موضوع تا میتونی گریه کن. +هی تو، کی بهت گفته خوشبختی؟ تو هم خودتو نداری ولی من دارمت. اگه اینجوری باشه که من از تو خوشبخت‌ترم آی‌کیو. _حاضرم شرط ببندم من خوشبخت‌ترم. +اشتباه نفرمایید خوشبختی از منه. _نه من.
_پس این چی؟ + از کار با اشیاء خیلی لذت میبرم پس نمیخواد نگرانش باشی، درستش می‌کنم. _ باز داریم میزنیم جاده خاکی حواست هست؟ + خب مگه دروغه؟ ترجیح میدم با انواع اشیاء و لوازم درگیر بشم تا انسان‌ها. حداقل اونا قرار نیست پا در بیارن و برن.منم افکار سمی‌مو تخلیه میکنم. _ هم انسان ها یه روز دست به ترک کردن میزنن، هم وسایل و لوازم نازنینت یه روز خراب میشن. دلتو به چی داری خوش می‌کنی؟ +آها! یعنی داری میگی هیچ چیزی تو این دنیا موندنی نیست؟ _دارم میگم هیچ چیزی تو این دنیا موندنی نیست. +پس این شامل تو هم میشه ؟ _ شاید شامل منم بشه. + از رک بودنت متنفرم.
خاک خورده بود. شرط می‌بندم توی این یکسال هیچکس بهش سر نزده بود. نه همسرش، نه دختر هاش. بعد از یکسال دوباره همه پیشش جمع شده بودن. حتیٰ یه نفر هم آب نیاورده بود تا تمیزش کنه؛فقط به فکر شکم خودشون بودن. هوا ابری شد. استرس گرفتن. نه برای اون بلکه بازم برای خودشون. بارون گرفت. بازم ترسیدن. نه برای اون بلکه بازم برای لباس های قیمتی خودشون که یه وقت خیس و کثیف نشه. تنهاش گذاشتن. رفتن. بارون شروع به باریدن کرد. اون به جای تمام موجودات دو پا سنگ قبرش رو تمیز کرد و براش اشک ریخت. ابرها باهاش موندن تا تنها نشه.