تقوا داشتن یعنی تحمل محرومیتهای کوچک در دنیا برای گریز از محرومیت بزرگتر در همین دنیا؛ ولی این معنایش تحمل بدبختی نیست، عین خوشبختی است.
شهید مطهری
آنچه که قرآن در تعلیماتش مدنظر دارد پرورش انسانهایی است که هم از سلاح علم و عقل بهرهمندند و هم از اسلحه دل و قلب، انسانهایی که نمونههای زنده و مجسمش امامان ما و شاگردان شایسته و راستین آنها هستند.
شهید مطهری
«پیرمرد گاریچی»
پیر مردی تمام عمرش را
بین بازاروکوچه سر میکرد
هرکسی بار در دکانش داشت
پیر افتاده را خبر می کرد
او که عمری برای نان حلال
گاری اش را به هر طرف می برد
قول داده که رایگان ببرد
بار روضه اگر به تورش خورد
روزی از کوچه که به خانه رسید
همسرش گفت: درد نان داریم
از بد حادثه همین امشب
نان نداریم و میهمان داریم
سال ها با غم تهی دستی
در خفایت اگرچه سر کردی
می رود آبرویمان امشب
دست خالی اگر تو برگردی
باز هم راهی خیابان شد
حجره ها را یکی یکی می دید
هیچ باری نمانده روی زمین
از نگاهش عذاب میبارید
گوشه ای بین کوچه و بازار
با خودش گفت کاش میمردم
خسته ام دیگر از همه از بس
حسرت عمر رفته را خوردم
در همین حال بر زمین خوابید
ناگهان کودکی صدایش کرد
پیر مرد خمیده حیران شد
گیوه را تا به تا که پایش کرد
گفت جانم مرا صدا کردی
زود تر عرضه کن که کارت چیست؟
مس، ملافه، گلیم یا قالی
حاضرم من بگو که بارت چیست
پسرک گفت پیش ان کوچه
روضهٔ هفتگی شده برپا
دیگ را از حیاط خانه ما
میتوانی بیاوری آقا؟
پیرمرد از جواب او جا خورد
دیگ نذری روضه را میدید
گاری اش را جلو عقب کرد و
به سیه روزی خودش خندید
یادش افتاد عهد دیرین را
روز اول که گاریاش را برد
قول داده که رایگان ببرد
بار روضه اگر به تورش خورد
پیر مردی که در دوراهی بود
این طرف دیگ نذری بیمزد
آن طرف خانواده اش محتاج
مرگ بر روزگار شادی دزد
دیگ را برد عقل او میگفت
مزد زحمت بگیر و عاقل باش
که در این روزگار جایز نیست
تنگدستی و کار بی پاداش
دل ولی حرف دیگری میزد
عهد دیرین بهانه دل بود
پیرمرد از دلش حمایت کرد
بس که این پیر خسته عاقل بود
دیگ را برد مبلغی نگرفت
دست خالی به خانه بر میگشت
پیر مرد شکسته و تنها
از گذشته شکسته تر میگشت
تا به خانه رسید از بازار
ناگهان مضطرب شد و حیران
پشت در کفش های بسیار و
داخل خانه مملو از مهمان
از لب پنجره نگاه انداخت
میوه های عجیب و رنگارنگ
عطر ناب برنج ایرانی
نالهٔ زعفران در هاونگ
همسرش که ز خانه بیرون رفت
دید مردش نشسته با حیرت
گفت از دست پر رسیدن تو
متحیر شدم خدا قوت
تا تو از خانمان برون رفتی
پیرمردی شریف و گاریکش
دم در آمد و صدایم زد
گفتم از پشت نرده فرمایش؟
بیقرارو شکسته چون مرغی
که پر و بال بر قفس می زد
عطش از چهرهاش نمایان بود
تشنه بود و نفس نفس میزد
گفت این خوار و بار را داده است
مادری قد کمان و آزرده
ما بدهکار همسرت هستیم
دیگ نذری برایمان برده
هرکسی که ندارد عشق تورا
تازه فهمیده که نداری چیست
قصه کل عاشقان حسین
قصه پیرمرد گاریچیست
رضا صمدیان
وطن یک کلاف مهربانی درهم بافتهی تاریخی است. یک حس عُطوفت انسانی، یک پولاد آبدیده. وطن عشق است.
مگذار که مُزدبگیرانِ اَجانب و ابلهانِ بیوطن، این عشق را از قلبت برانند. هرکس که عشقِ به وطن ندارد، قلبش از ایمان خالیِ خالی است.
نادرابراهیمی