eitaa logo
دل‍‌ن‍‌وی‍‌س‍‌|𝓓𝓮𝓵𝓝𝓮𝓿𝓲𝓼
10.1هزار دنبال‌کننده
237 عکس
92 ویدیو
0 فایل
「کیستم مَن؟! چِمیدانم ، نَپرس از من نِشان مرده ای ، لرزان درون اجتماع زندگان」 . ﹝شروعِ دوباره ی ما: 1404/6/10﹞ جهت ارتباط و تبلیغات : @PV_Aedan چنلِ دوممون : @Porofail_Mood .
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام دوستای گلم ، خوبین؟ من فائزه ام تا دو سال پیش یک دختر ۲۶ ساله به قول خودم قرطی بودم که اعتقادی به امام حسین و اینجور بحثها نداشتم و از دین و مذهب فراری بودم یه روز دوستم یا صادقانه بگم پارتنرم یه ویس برام فرستاد «جلسه اول هفت گام با حسین ع» با اینکه از اسمش خوشم نیومد به اصرار دوستم گوش کردم.... همینقد بگم جوری منو گرفت که کل هفت جلسه اش رو با ذوق گوش کردم، جنس کلامش فرق میکرد و .... عجیب عاشقش شدم❤️ دروغ چرا؟ قبلا حالم که خراب میشد میرفتم سراغ مشروب الان حالم بد میشه یک فایلشو گوش میکنم اینقدر سرمست میشم که ۱۰ بطری مشروب هم نمی تونه این کارو باهام بکنه الان دوره به مناسبت اربعین داره برگزار میشه و من باید اینو میگفتم تا دینم به امام حسین رو ادا کرده باشم و شما هم این پیامو بشنوید الان از اینجا وارد شید و دعام کنید👇 https://eitaa.com/joinchat/3592946921C0a593de652 .
هدایت شده از گسترده امید
🔴سرانجام کانال " دکتر انوشه " در روبیکا افتتاح شد. 👈از همه ی هموطنان عزیزم میخوام تا در کانال《 دکتر انوشه》عضو شوند و از مطالب و سخنرانی های جذاب آن استفاده کنند.🙏 https://rubika.ir/Dr_Anoshe1/BIFFDDBJBEIIABCB ✨کانال بزرگ استاد انوشه در روبیکا😍👆
. پیج 300 کایی بزرگ روبینو اصلی دکتر انوشه🌷😍👇 https://rubika.ir/page/Dr_Anoshe1 https://rubika.ir/page/Dr_Anoshe1 لطفا فالوشون کنین عالیه پیجشون 👆❤️ .
من ی دختر زیبای کُرد دختری سرکش و زبون‌دراز و دخترِ یکی‌یک‌دونه‌ی کدخدای روستامون، بابام اینقدر دوستم داشت که حد و حساب نداشت ولی خب بین این دوست داشتنش یکم زورگو هم بود و میخواست منو به زور به عقد پسر کدخدای روستای بالاتری در بیاره ولی خب من مخالف بودم، من اصلا اون پسرو دوست نداشتم بخاطر همین شبی که به زور می‌خواستن منو عقد کنن از خونه فرار کردم تا با پسری که فکر می‌کردم عاشقمه برم، ولی اون نامرد ولم کرد و من از ترس سر از باغ مردی به اسم آیخان درآوردم. آیخان ی مردِ پرابهت، جذاب و ترسناک بود که سنش دو برابر من بود و کل روستا ازش حساب می‌بردن. از شانس بدم همونجا اهالی روستا و بابام ما رو تو تاریکی با هم دیدن و آیخان مجبور شد منو به عقد خودش دربیاره. بمحض اینکه من بله رو گفتم. دستمو گرفت فشار داد و کنار گوشم چیزی گفت که از ترس قالب تهی کردم اون میخواست منو.....😱😢 برای خوندن ادامه‌ی داستان روی لینک زیر بزنید👇 https://eitaa.com/joinchat/2322597545Ca27d44fc4c